Showing posts with label Letters. Show all posts
Showing posts with label Letters. Show all posts

Friday, October 4, 2013

نامه دارم / گاهی‌وقت‌ها خانه شميران

Photographer: Setareh Momayyez 
رفته‌ بوديم خانه‌ پدری شاهرخ را ببينيم؛ شهميرزاد. وارد هشتی که شديم رفتم درِ ِ دستِ راستِ هشتی را باز کنم. گفتند حياطِ شاهرخ‌اين‌ها آن‌ور نيست. سرِ جايم ماندم. خيلی نور داشت می‌آمد از آن حياط. همه رفتند. من نرفتم. هشتی تاريک بود. در را بازکردم. نور از اين‌جا می‌آمد. ياد "خانه شميران" افتادم. دلم پر زد رفت پشت پرده‌های تور. خودم را ديدم که دارم دزدکی از خانه‌ مردم عکس می‌گيرم... 
ستاره

نامه دارم / گاهی‌وقت‌ها خانه شميران

Blankenese, Hamburg 
Photographer: Mahya Sadaghiani 
سلام آقای اولدفشن عزيز؛ 
ديروز در حين کوچه‌گردی‌های روزهای بعد از امتحان رسيدم به اين خانه کوچک، اين پنجره و اين ديوار آجری. ترکيب ديوار و برگ‌های مُو و ظرف‌های پشت پنجره حس خوب "خونه" را همراه خودش داشت. نه فقط خانه، بلکه حس خوب عکس‌های شما را در مجموعه "خانه شميران" که با داشتن رگه‌هايی از نوستالژی هميشه در نظرم سحرآميزند. تصميم گرفتم اين عکس را برای‌تان بفرستم به پاس لحظه‌های کوچک و ساده خوشبختی که مجموعه عکس‌های‌تان، يادداشت‌های‌تان و "تو فقط به خانه برگرد!"‌های‌تان به من هديه کرده است- برای اين كه ياد گرفتم که يک عنوان مناسب چقدر به يك عکس هويت و شخصيت می‌بخشد؛ برای اين که آموختم که "چيزها را کمی زودتر ببينم"... 
روز و روزگار به شما خوش 
محيا [صَدَقيانی] 
هامبورگ، سپتامبر دوهزاروسيزده

Wednesday, February 20, 2013

نامه دارم

آقای امک‌چی عزیز سلام؛ 

روز تولد "اُلدفشن" رفتم تا از کتاب‌فروشی شکسپیر و شرکا عکسی بگیرم و برای شما به عنوان هدیه بفرستم؛ اما چون هوا شدیدن بارانی بود، روی سردر کتاب‌فروشی و همین‌طور کتاب‌های بیرون را سرپوش کشیده بودند و چیزی پیدا نبود. دیروز دوباره فرصت کردم بروم آن‌طرف‌ها؛ که البته هوا هم خوب و آفتابی بود و چند تا عکس گرفتم به این نیت که برای شما بفرستم که این‌همه سال این‌قدر صمیمی و نزدیک بودید؛ دوست‌تان دارم. 

مولود جابری

Sunday, February 10, 2013

نامه دارم

آقای اولدفشن عزیز، 
چندروزی هست كه می‌خواهم این نامه را بنویسم و "هِی" وقت نمی‌شود. 
شش سال! راستش اولین عکس با عنوان "تا ششمین سالگرد" را كه دیدم ذوق کردم. نه به خاطر دلایل معمول؛ که به خاطر خودم که تقریبا پنج سال است که دارم اولدفشن و عکس‌هایش را دنبال می‌کنم. و پنج سال از شش سال برای من خیلی خوب است. آخر می‌دانید؟ من یک فوبیایی دارم؛ فوبیای از دست دادن، از دست دادن گذشته. از این دست که "اَه! چرا من این را زودتر نشناختم!" و می‌ترسم که بروم ببینم چقدر قدمت دارد، که هرچه قدیمی‌تر، حسرت من بیش‌تر. 
خوشحالم که شش‌ساله‌اید. و خوشحالم که پنج سالش را با شما بوده‌ام.

س. محمدیان

Thursday, November 29, 2012

نامه دارم

سلام آقای الدفشن 
حال شما چه‌طور است؟ این دومین نامه‌ای است که من برای شما می‌نویسم. بار اول چند سال پیش بود که تازه کشف کرده بودم شما همان آقای امک‌چی مجله فیلم هستید. از ایمیل واقعی(!) خودم برای‌تان نامه نوشتم و خیلی خام‌دستانه از شما سراغ شماره صد مجله فیلم را گرفتم. یادتان هست؟ خیلی هم دقت کردم که دو قسمت اسم شما را جدا بنویسم چون جایی خوانده بودم که به این مساله اهمیت می‌دهید. یادم هست شما خیلی مهربانانه جواب دادید که در حال حاضر به آن شماره دسترسی ندارید، [...]. متاسفانه من هنوز هم آن شماره را نیافته‌ام.
*
 این بار از ایمیل دنیای مجازی که برایم واقعی‌تر است حتی(!) برای‌تان نامه می‌نویسم. درخواستی از شما ندارم، این فقط یک نامه تشکرآمیز است.
در دو سه سال گذشته از نظر شغلی مشکلات زیادی داشتم. مدیر بد، کار زیاد، اضافه‌کاری‌های فراوان و جلسات بعد از ساعات اداری. در این مواقع مجبور می‌شدم که دخترکم را هم با خودم به شرکت ببرم و برای این که سرگرمش کنم فولدری که عکس‌های وبلاگ شما را در آن ذخیره کرده بودم برایش باز می‌کردم تا سرگرم شود؛ و چقدر موثر بود و جواب می‌داد. بارها از من می‌پرسید "این عکس‌ها رو از کجا میاری؟ خیلی خوشگلن،.خیلی." حتی قرار بود ان آویزهای ماهی را برایش درست کنم که هنوزاین کار را نکرده‌ام. وقتی خواستم از شرکت بیرون بیایم آن فولدر را حذف کردم؛ نمی‌خواستم دست غریبه‌ای به آن برسد.
این روزها با دخترک که کمی بزرگ‌تر شده است می‌نشینیم و با هم عکس‌های‌تان را می‌بینیم. او عروسک‌ها و بچه‌های عکس‌های‌تان را دوست دارد و من عاشق خانه شمیران‌تان هستم. ممنون که هستید و ادامه می‌دهید.
 سال‌ها سلامت و شاد باشید
خانه شمیران‌تان آباد
نسیم دل‌گپ

Monday, November 26, 2012

نامه دارم

چشم‌هايم برای تو
پسرک فال‌فروش
من ديگر از ديدن خسته شده‌ام
در عوض به مرغ عشق کوچکت بگو
رنگين‌ترين فال را
از بين سياهی دستانت
بيرون بکشد.
*
 موژان

نامه دارم

جناب اولد فشن؛ 
بنده نیز خواننده خاموش هستم، هر روز از دیدن عکس‌های انتخابی شما از طریق گوگل‌‌ریدر لذت می‌برم و آرامشی به چشمان می‌رسانم. غرض این بود که عرض کنم آن‌چه شما می‌پسندی، دلیل لذت وبلاگ شماست، نه آن‌چه که ما خوانندگان می‌خواهیم. 
فوج‌فوج عکس در اینترنت یافت می‌شود و هر آن می‌توان کوهی از تصاویر در هر زمینه‌ای پیدا کرد، اما چرا وبلاگ اولد فشن باقی مانده است؟ چون انتخاب از بین صدها انتخاب، بر عهده شماست. این سلیقه و این طبع، امضای وبلاگ شماست. صدها قناری هم که بیاورید، صدها مربی برای‌شان استخدام کنید، باز اولد فشن نمی‌شوند؛ یک چیزی می‌شوند، ولی این نمی‌شوند. 
شما وقت می‌گذاری، انرژی و حوصله و نور چشم صرف می‌کنی، و ما فقط لذت‌اش را می‌بریم. باز هم همین کار را بکن، هر چند که چیزی عایدت نمی‌شود و بلکه باید زمان و پول و وقت و عمر صرف کنی؛ اما اگر قناری استخدام کنی، وجود دارند دل‌هایی که برای انتخاب‌هایت تنگ شوند. 
*
 ناشناس

Saturday, May 26, 2012

نامه دارم

آقای اولدفشن عزيز، خسته نباشيد
من از كسانی هستم كه نه‌تنها وبلاگ‌تان بلكه نوشته‌های‌ شما در گوگل‌ريدر و گوگل‌پلاس را هم دنبال كرده‌ام و به ياد دارم كه دوسه‌بار در آن‌جا‌ها و يكی‌دوبار هم در كامنت‌های‌ همين وبلاگ‌تان توضيح داده‌ايد كه اين نوشته‌ها‌، به‌خصوص همين «تو فقط به خانه برگرد»‌ها، صرفاً ادبيات و آن‌طور كه خودتان گفته بوديد «سياه‌مشق ادبی»‌ست و هيچ ارتباطی به زندگی واقعی‌تان ندارد. اما وقتی كامنت‌هايی كه اخيراً دريافت كرده‌ايد را می‌خوانم متوجه می‌شوم كه انگار خوانندگان وبلاگ‌تان يا آن توضيح‌ها را نخوانده‌اند يا آن‌ها را از ياد برده‌اند. به عنوان خواننده قديمی وبلاگ‌تان و تا همان اندازه كه از خلال رفتار و كردارتان در فضای مجازی متوجه شده‌ام فكر نمی‌كنم از آن‌هايی باشيد كه مدام بياييد توضيح بدهيد و روشنگری كنيد. اين روحيه، از سكوت‌‌تان در قبال كامنت‌هايی كه دريافت می‌كنيد هم به‌وضوح پيداست. با اين روحيه، تنها كاری كه از من برمی‌آيد آرزوی صبر و شكيبايی برای شماست؛ اگرچه اين كه گاهی‌وقت‌ها بياييد و توضيحی بدهيد هم بد نيست، به هرحال شما حتماً خوانندگان جديدی هم داريد كه از توضيح‌های قبلی‌تان خبر ندارند.

مينا

Monday, May 21, 2012

نامه دارم

شخصاً اگر هنوز شما را فالو می‌کنم به‌خاطر عکس‌های خوب‌تان است وگرنه این «تو فقط به خانه برگرد»های شما بدجور روی اعصاب شده است! هرچیزی تا جایی خوب و جذاب و بامزه است.

ناشناس

Sunday, May 20, 2012

نامه دارم / ماه پنهان است

حيفم آمد اين «كامنت» را از جای اصلی‌اش جدا و به شكل «پُست» منتشر نكنم. اين وبلاگ، چنين خوانندگان شوريده‌ای كه تعبيرها و انتخاب‌های‌شان به لطافت اين آخرين ساعت‌ ارديبهشت است اما با حجب و فروتنی خود را «ناشناس» می‌نامند البته كم ندارد.

«شنيدم من كسی را بی‌كسی كشت!
*
تو فقط به خانه برگرد!»

Monday, January 30, 2012

ماه پنهان است

پشت كارت جشنواره نوشته‌اند: «درصورت عدم استفاده سه روز متوالی از كارت سيستم به طور خودكار آن راباطل خواهد كرد.» (با همين انشاء؛ با همين فقدان علائم سجاوندی؛ با همين فاصله‌ها و نيم‌فاصله‌ها)
*
ای بطلان خودكار هرگونه سيستم پيش‌بينی بازگشت آدم‌ها به خانه در سه قرن متوالی؛ تو فقط به خانه برگرد!

Saturday, January 21, 2012

نامه دارم – چهل‌ونه

وبلاگ‌تان خاطره‌ی جمعی ما شده. این‌همه سال، این‌همه آدم که ما باشیم مدام از دریچه‌های‌مان رو به جهان، وبلاگِ شما را دیده‌ایم و از پسِ عکس‌ها، خود شما را و بعد به بهانه‌ی وبلاگ، هم‌دیگر را. شاید یکی از ما یک‌عالمه از عکس‌های وبلاگ‌تان را روی یک سی‌دی هدیه گرفته باشد. شاید عکس‌های وبلاگ‌تان پای ثابت شرآیتم‌های گودرمان بوده باشد. بعد، این‌ که می‌بینی چه‌کسی کدام پست را شر می‌کند خودش می‌شود دیدن یک آدم دیگر. یا مثلن شروع یک عنوانِ جدید در یک زمانِ خاص می‌شود دیدن وبلاگ‌صاحاب. کاری مهم‌تر از دیدن هم مگر هست؟
از خودم خجالت می‌کشم که این‌همه سال به خاطر این‌همه زندگی و رنگ و لبخند که روی پنجره‌ی خانه‌ام نقاشی کرده‌اید یک‌بار نیامده‌ام بگویم دست‌تان درست. مرا می‌بخشید؟
این‌روزها از تمام وبلاگستان فارسی فقط شما را می‌خوانم. بقیه‌ی دوستان و آشنایان را گذاشته‌ام توی یک فولدر، هر وقت عددشان سه‌رقمی می‌شود مارک‌آل را می‌زنم. دلیلی برای خواندنِ هیچ چیزی ندارم. شما را اما، نه این که خاطره‌ی جمعی هستید، نه این که حرف‌های‌تان را بدون هجا می‌زنید، نه این که بودن‌تان مدام بوده، شما را می‌خوانم و می‌بینم و می‌شنوم.

پنج ساله‌گی‌تان مبارک آقای اولد فشن عزیز

م.

Monday, January 16, 2012

نامه دارم - چهل‌وهشت

جناب اولدفشن نازنین؛ صاحاب‌خانه خوش‌سلیقه سلام. راستش من اصولاً آدم کلام‌ها و نامه‌ها نیستم، حتی در تمام سال‌های وبلاگستان به ندرت پیش آمده جایی به حرف باشم، تنها نظاره‌گر زیبایی‌هایش بوده و هستم. و اما غرض از این چند سطر مزاحمت: منت گذاریده‌اید در تمامی این سال‌ها که ما را میهمان خانه‌ی باصفا‌ی خویش کرده‌اید. از دوست‌داشتنی‌های این‌ خانه کدام‌شان را بگویم؟ كتاب‌فروشی شكسپير و هم‌كاران، یک ‌چهره، نگارخانه، در حال‌و‌هوای جمعه، خانه شمیران، سربازهای یک‌چشم، طاقچه کوچک سرامیک‌ها، اینجا پائیز است، هیچ بازار ندیدست چنین کالایی، آیینه حسن! (اینها که نام بردم هیچ اولویتی بر ذکرشدنشان نیست، تنها آن‌چه به ذهن رسید مکتوب شد.) هرگوشه‌ی جانانه‌ی این خانه، دلنشین ا‌ست و دوست‌می‌دارمش بسیار. اولدفشن کم‌نظیر است، کاش می‌شد گفت بی‌نظیر اما در باورم بی‌نظیر تنها یکی است! الحق والانصاف میزبان میهمان‌نوازی‌ هستید، میهمان ناسپاسی خواهم بود اگر برروال و خواسته‌ی میزبان خوش‌سلیقه‌مان در روند حاکم بر خانه‌اش جسارت کنم و دخالت در امر. آن‌چه تمام این سال‌ها ازین خانه یافته‌ام جز زیبایی و هنر نبوده. سخن گزافه نگویم، با تمام وجود قدرشناس و سپاسگزار خانه‌ی دلنشینی که در به روی همه گشوده دارد، هستم. به حال دوست صمیمی‌تان غبطه خوردم. فرصت آشنایی با انسان‌های نیک با نگاه موشکافانه، غنیمت گران‌بهایی‌ست، دوستی‌تان پایدار باد.
ارادتمند و میهمان همیشگی خانه‌تان: رخساره

نامه دارم - چهل‌وهفت

من وقتی اون پست در انتظار پنجمین سالگرد رو خوندم خیلی خوشحال شدم که یه فرصتی پیش اومده واسه شما نامه بنویسم. بدون بهانه خجالت می‌کشیدم نامه بنویسم. ولی قبل از اینکه نامه‌های بقیه رو بخونم نامه‌ی خودمو نوشتم که مستقل باشه! ولی بعد که نامه‌های بقیه رو خوندم خجالت کشیدم از نامه‌ام. تازه اون‌جور که من متوجه شدم شما نظر خواستید و حرفی هم از بستن وبلاگ نزدید. به هر حال تصمیم گرفتم لال از دنیا برم و نفرستمش. چون به نظرم در برابر نامه‌های بقیه شرم‌آور بود. آخه من از اونایی‌ام که هیچ‌وقت از ستایش‌شون نسبت به کسی حرف نمی‌زنن؛ چون فکر می‌کنن خودشون می‌دونن. من فقط انتقاد می‌کنم. بعد دوباره تصمیم گرفتم بفرستمش‌. چون فک کنم شما خودتون همه‌چی‌ رو می‌فهمید... پس می‌فرستمش.
*
مقدمه: به قول امیر‌محمد "آدم وقتی چهار سال هر صبح و ظهر و شب آمد توی یک وبلاگی، خستگی‌اش را در کرد و رفت مثل وعده غذایی، کم کم فکر می‌کند این‌جا مال خودش شده یا اصلاً مال خودش بوده از اول! این می‌شود که طلب‌کار وبلاگ‌صاحاب هم می‌شود کم‌کم". من از اون طلبکاراشم.

سلام آقای الد فشن عزیز

چهار سال پیش من برای اولین‌بار با وبلاگ شما آشنا شدم. اون‌موقع دانشجو بودم توی تبریز. هر روز عصر می‌رفتم سایت مرکزی دانشگاه و تا ساعت ده شب که بیرون‌مون می‌نداختن می‌موندم. در واقع به خاطر نیم‌ساعت بیش‌تر موندن کلی چونه می‌زدم؛ چون دخترا باید ساعت نه‌و‌نیم می‌رفتن و پسرا ساعت ده. و موقع برگشتن واسه همون مسیر کوتاه مجبور بودم آژانس بگیرم، چون دانشگاه‌مون پر سگ بود! و هیچ دختری تا اون‌موقع نمی‌موند. ولی من نمی‌تونستم دل بکنم. این وبلاگ یکی از خوشبختی‌های اون‌موقع من بود. خودمو خیلی خوش‌شانس‌تر از بقیه می‌دونستم که این‌جا رو می‌شناسم. از پنج ساعت وب‌گردی هر‌روزه حداقل سه ساعتش مختص این وبلاگ بود. و خدا می‌دونه که چقد نارحت شدم وقتی آرشیو یک ساله‌ی وبلاگ تموم شد. من متاسفانه چیزی رو آرشیو نکردم چون احساس می‌کردم پست‌هاتون توی آرشیو من اون چیزی نیستن که توی وبلاگ‌تون هستن. و حالا دیگه با مسدود شدن و با این سرعت، دیگه نمی‌شه آرشیو رو گشت.
*
ولی الان دیگه گذشته اون‌روزا. دیگه آن‌چنان خبری از اون‌همه زیباییِ یه‌جا‌جمع‌شده نیست.
*
دلایلشم بزارید بگم (به نظر خودم): بخش تبلیغات که شما انقد عاشقش بودید و ما رو هم عاشقش کرده بودید دیگه نیست یا خیلی کم هست. اون بخش «وان هاندرد پرسنت دیزاین» رو چطوری تونستید بردارید؟ یا "من درختم تو باهار"؟ بخش‌هایی مثل «فیلم‌جفتی» و «سینما و تلفن» جذابیتی نداره خوب. عکس‌هایی که از فلیکر و ... منتشر می‌کنید گاهی خیلی قشنگن ولی تو طولانی‌مدت ملال‌آور شدن. تازه این‌جا که وبلاگ عکس نبود. نغمه‌های ماشین‌تحریر گاهی خیلی کلیشه‌ای هستن و همون غالب تکراری رو دارن همیشه. قبلن فک کنم بخش «آخرين قطار شب» و «ماه پنهان است» رو داشتید به جاش که هر نغمه ای یه شکل و خط منحصر‌به‌فرد داشت. از آقای شاندرمن و خانم سین خبری نیست. در ستایش عکاسی و آینه‌ی حسن هم یک‌نواخت شده. و بیشتر از اون نقاشی‌هایی که پست می‌کنید. من عاشق نقاشی هستم و عاشق‌ترِ تماشای نقاشی. ولی دیدن یه نقاشی توی قالب یه مونیتور کوچیک لذت چندانی نداره. تنها بخش جالبی که تو این مدت اضافه شد «این بخش هنوز نامی ندارد» بود. و تنها چیزی که سر جاش مونده همون سبک "جذاب" و راس‌راسی "دلربای" نوشته‌های (بسیار کوتاه) شماست.
*
می دونم انتقاد بی‌رحمانه‌ای بود. ولی خودتون خواستین. تولد وبلاگتون هم مبارک.
با احترام
صبا
*
پی‌نوشت يك: اگه دیر شده یا دوس نداشتید، اینو منتشر نکنید؛ من خوشحال‌تر می‌شم.
پی‌نوشت دو: گاهی نمی‌تونم دربرابر وسوسه‌ی دزدیدن پست‌هاتون و گذاشتن‌شون تو فیس‌بوک مقاومت کنم. ولی فقط گاهی.

نامه دارم - چهل‌وشش

سلام آقای الد فشن
من اصلاً هنر‌مند نیستم، من یک حسابدارم و به کارم بشدت عشق می‌ورزم‌. به دلیل رشته تحصیلی‌ام به بازاریابی علاقه‌مند بودم و سه سال پیش به شما رسیدم. اما با وبلاگ شما نوع دیگر دیدن را آموختم. بله واقعاً استاد شما بودید و من شاگرد. و ما همه این را می‌دانیم که استاد‌ها همیشه نمی‌مانند‌. ما با آن‌چه که از آن‌ها آموخته‌ایم و در ما ريشه یافته، حرکت می‌کنیم. وبلاگ شما برای من کلاس درسی بود که من را از دنیای خاص خودم جدا کرد و شوق به من هدیه کرد- از آن نوعی که چشم‌های ما را به درخشش در می‌آورد‌.
فکر می‌کنم در زندگی من چیزی تغییر کرده و هدیه‌ای دریافت کرده‌ام مثل یک کتاب مرجع.
هر کجا باشید و هر تصمیمی که بگیرید قابل احترام است و من با آن‌چه که از این‌جا یافته‌ام پیش می‌روم.

دل‌خوش باشید
الهه

نامه دارم - چهل‌وپنج

سلام آقای الد فشن،
ایشالا که خوب و سلامتید! من خیلی‌وقته می‌بینم وبلاگتون رو و خیلی دوستش دارم. چیزی که از همه بیش‌تر دوست دارم اون نوشته‌های کوتاه انگلیسی هست که می‌زارید و من به عنوان «لاو نُت» به دوست‌پسر-بعد-شوهر می‌فرستادم! لطفآ وقتش رو بیش‌تر کنید!
شاد باشی همیشه،
مهسا

Thursday, January 12, 2012

نامه دارم - چهل‌وچهار

آقای اولد فشن

به روال هرروز برگردید که ما تشنه دیدن هستیم. اولد فشن دیدنی‌ست (حتی با دیالوگ‌هایش). خواندنیش نکنید. این باقیمانده امید را نگيرید.

ارزشمندید

فرزانه

*

اولدفشن: خب من كمی متعجبم. انتشار نامه‌ها، نه جای پست‌های تصويری را تنگ كرده و نه از تعداد آن‌ها كاسته، نه به «روال هر روز» لطمه‌‌ اساسی زده است. نامه‌ها را می‌توان نخواند و به‌آسانی و به‌سرعت از آن‌ها گذشت و به پست‌های تصويری رسيد. اگر هم نامه‌ها (در چند روز از مجموع هزاروهشتصد روز گذشته) يك‌جور اختلال بصری در تصوير هميشگی وبلاگ به وجود آورده‌، آن را به حساب نوعی از خودشيفتگی حاد فصلی بگذاريد كه خوش‌بختانه هيچ پزشكی از درمانش قطع اميد نكرده است.

نامه دارم - چهل‌وسه

از د به آقای کهنه‌پوش

هر روز سر کلاس می‌نویسم. جزوه برمی‌دارم. طرح می‌زنم. یادداشت می‌زنم. مداد و خودکار فرقی نداره. همه بدخط. آخرای شب که شد میرم سراغ خودنویسم و مشقِ خط. قشنگ‌ترین لحظه‌های کتبی من اون موقع‌ست. هر روز موسیقی گوش می‌دم. از آیپادم گرفته تا تاکسی. حتا آهنگ منقطع آسانسور. همه سرکاری. فقط وقت بگذره. آخرای شب که شد میرم سراغ آی‌تونزم و شجریان. قشنگ‌ترین لحظه‌های آوایی من اون موقع‌ست. هر روز به اینترنت سر می‌زنم. سایت‌های خبری-سیاسی-تحلیلی-الخ. شبکه‌های نیمه‌جونِ اجتماعی. همگی ملال‌آور.آخرای شب میرم سراغ ریدرم. بازمونده‌های دوران اوج گودر و اینترنت. قشنگ‌ترین لحظه‌های روز من اون موقع‌ست.

.

.

.

.

*این فاصله سه-چهار خطی رو بیست‌بار نوشتم و پاک کردم. گذاشتم خالی بمونه. همه چیو که نباید گفت!

نامه دارم - چهل‌ودو

آقای الدفشن عزیز

سلام

اون پستی که منجر به نامه رسیدن براتون شد رو خوندم. خواستم الان که براتون می‌نویسم دوباره بخونمش، هرچی می‌گردم پیداش نمی‌کنم تو آرشیو. اون‌طور که یادم میاد حکایت پست شما این بود که "احساس می‌کنم ارتباط خواننده‌ها با وبلاگ‌صاحاب کم شده" و بعد این‌که "چیکار کنیم" و بعد گفته بودین که نمی‌خواین دامین بخرین و این حرفا.من انتظار نداشتم نامه‌هایی تحت عنوان "در اینجا رو تخته نکنید" ببینم. اون نامه‌ها رو که دیدم تعجبم گرفت و رفتم اون پست رو دوباره خوندم ببینم مگه همچین حرفی توش زده شده بود؟ بعد دیدم که نه، همچین خبری نبوده. حالا جدا از مقدمه.

من وبلاگ شما رو دنبال می‌کنم. از خیلی خیلی قدیم‌ها. احتمالا پاییز-زمستان 85. (الان رفتم آرشیو رو دیدم. از حوالی بهمن 85 شروع شده وبلاگ). خیلی هم دوستش دارم. زیر اسم شما تو گوگل‌ریدرم، فانوس و تخته سیاه و روزانه آقای اوف و ذهن زیبا هم هست که خب تعطیل شده‌ند اما من دلم نیومده لینک رو بردارم. هردفعه اومدم برشون دارم، گفتم اگر یه پستی به صورت کادوهای توی تخم‌مرغ شانسی یهو پدیدار شد چی؟

من احساس می‌کنم چند وقتیه (و این چند وقت، چند وقت کمی نیست، مثلا بیشتر از سه- چهار ماهه) که وبلاگ شما سرده. سرد رو توضیح می‌دم الان. منظورم این نیست که دائم پست داغ گذاشته نمی‌شه. منظورم اینه که پستها سردند. آدم می‌بینه یخ می‌کنه. کنارش گرمی‌یی نیست. بیشتر توضیح میدم:

قبل‌ها شما عکسی می‌ذاشتی، زیرش یه پاراگرافی یه چیزی نوشته شده بود. از یه آقای شاندرمن و یه خانم سین و یه آقای دیگه... یا یه پست‌هایی بود که توضیح واضحات می‌داد. یا یک موقع‌هایی تبلیغ‌هایی بود که وبلاگ‌صاحاب را پولدار می‌کرد. یک بخشی از خود شما زیر پست‌ها بود؛ یه حرفی حدیثی. آدم‌ها هم میومدند و می‌دیدند و کامنت هم بله می‌ذاشتند. بعد بلاگرول تخته شد. آقای اوف رو همه یادشونه چون قصه داشت. فصه و ماجرا و داستان، آدم‌ها رو می‌کشوند به تعامل و حرف زدن.

همین الان یه کاری می‌کنم. از هر ماهی که شما پست گذاشتید یکی رو رندوم باز می‌کنم ببینم این حرفی که میزنم درسته یا بی‌ربطه.

[...]

خب. تا همین‌جا من احساس می‌کنم آن وقت‌ها شما تو وبلاگ‌تون با ما حرف می‌زدید. الان چند وقتیه که حرف نمی‌زنید. عکس‌ها یک‌جوری غمناکه (نظر شخصی منه- من به‌طور کلی عکس‌ها رو که می‌بینم با خودم فکر می‌کنم آدم‌های این عکس‌ها چقدر مثل ما تنهان) عکس رو که می‌بینیم، خوشمون هم میاد، اونوقت‌ها گودری بود، لایکی می‌زدیم، شر می‌کردیم. الان میبینیم و رد می‌کنیم میره.

نظر از من می‌خواهید آقا، کاری کنید وبلاگ‌تان حرف بزند. من بلد نیستم چه‌طوری. مهندس حرف ِ وبلاگ نیستم. اما خود شما قبلاً این کار رو کرده‌اید. [...] وقت هم که داریم. همین‌جوری نم‌نمک بپرسید از این و اون، ببینیم چطور می‌شه تو وبلاگ حرف زد. به جای این که یه عالمه آدم باشیم که چایی‌شون رو دستشون گرفتن و از پنجره بیرون رو نگاه می‌کنن، بشینیم کنار هم چای بخوریم.

شب و روز وبلاگ صاحاب خوش

ر ِد

نامه دارم - چهل‌ويك

آقای الد فشن عزیز! من هم از قدیمیای این‌جا هستم، ظاهراً پنج ساله قدمت این‌جا، ولی من تو ذهنم خیلی بیش‌تر از اینا بود، با این حسابی که شما می‌گید پنج ساله که به خونه‌تون سر می‌زنم. چه خونه زیبایی دارید و همیشه هم اسباب پذیرایی از مهمان‌ها مهیاست، منظره‌های دل‌انگیز، خوراکی‌های وسوسه‌انگیز، جمله‌های تأمل‌بر‌انگیز، تصاویر شورانگیز، رنگ‌های چشم‌نواز، عنوان‌های دل‌نواز و همه‌چیز ِ این‌جا، انگیزاننده ونوازشگره. وبلاگ‌تون خونه شمیرانیه واسه خودش. خلاصه این که آقای اوف خوش‌ذوق! ما معتادتون شدیم، دل‌خوشی ما هستید، مچکّریم.
مریم

 
Free counter and web stats