Showing posts with label Iranian Notes. Show all posts
Showing posts with label Iranian Notes. Show all posts

Saturday, February 14, 2009

يادداشت‌های ايرانی - پنج

حالا ديگر نزديك چهار سال است كه ديويد لينچ شصت‌ودوساله، هر روز يك ويدئوی كوتاه - دوروبر پانزده ثانيه - در سايت خود منتشر می‌كند كه در آن، درباره آب‌وهوای همان روز لس‌آنجلس گزارش می‌دهد (و خب البته گاهی‌وقت‌ها مثل همين امروز، گرفتاری‌ها سبب می‌شود كه از ويدئو خبری نباشد و به‌جايش استاد برای‌تان ترانه بخواند!). اين گزارش‌ها، از پشت ميز ساده‌ای كه انگار در حياط‌خلوت خانه لينچ قرار دارد، و هر روز چيزهای ساده و روزمره متفاوتی را می‌توان روی آن ديد، ضبط می‌شود. چهره يگانه لينچ، با آن موهای انبوه «اساطيری»، و صدای دل‌نشينی كه گاه گذر بيش از شصت‌ودو سال «زيستن» را بازمی‌تاباند، وقتی‌كه هنگام حرف زدن از ابر و آفتاب، به‌سادگی سر برمی‌گرداند و (طوری‌كه انگار بخواهد به همه آن «علم» ارزانی كه در تصاوير كوه‌پيكر از «فعل و انفعالات جوی» در گزارش‌های بی‌مزه تلويزيونی موج می‌زند طعنه بزند و بر تجربه شهودی يك آدم دنياديده تاكيد كند) به آسمان نگاه می‌كند، چنان حسی از زندگی می‌سازد كه هر روز، هزاران نفر، با اشتياقی كه به «اعتياد» پهلو می‌زند، برای ديدنش راه به سوی سايت او كج كنند. و لابد همان هزاران نفر هستند كه وقتی لينچ، از هفتم ژانويه امسال، متن گزارش‌ها را هر روز در توئيترش هم منتشر می‌كند، به جمع «دنبال‌كنندگان» او پيوسته‌اند، و خب، هنوز چهل روز نشده، به يك جمعيت كم‌وبيش شش‌هزار نفره هم بدل شده‌اند. لينچ در توئيترش (كه آن‌جا برايش كافی‌ست تا در معرفی خودش، فقط بنويسد «فيلم‌ساز»)، نه‌تنها گزارش هوای لس‌آنجلس، بلكه نوشته كوتاهی زير نام «انديشه امروز» هم منتشر می‌كند كه آن هم نشان از جريان زنده زندگی دارد. او دو روز پيش، همان‌جا نوشته بود «چرا جمهوری‌خواه‌ها، جمع نمی‌كنند بروند يك كشور ديگر؟»؛ همان‌گونه كه دو سه هفته پيش، آغاز كار رئيس‌جمهور تازه را تبريك گفته بود. اما اين يادداشت، نه‌تنها قرار است شعف اساسی من از نشاط زنده و مستمر و كمياب پيرمرد (كمياب در اين دوروبر) را بازگويد و وجد برآمده از حضور باورنكردنی و درعين‌حال «آموزنده» او در توئيتر را آشكار كند، بلكه مايلم به يك دغدغه ديگرم نيز اشاره‌ای كوچك بكند و از وبلاگ ايرانی - دوستان ديده و ناديده‌ام - بخواهد كه در تعريف كم‌وسعت خود از وبلاگ و ميكروبلاگ - كه آن را «چارديواری اختياری برای درازكردن پاها» می‌داند - نگاه دوباره‌ای بياندازد و برای مفهوم «زندگی‌» - لابد همان‌كه انگار فقط در «چارديواری اختياری» جريان دارد - نشانه‌های تازه‌ و ديگری هم بيابد؛ مثل همان لحظه جادويی كه لينچ سر برمی‌گرداند و به آسمان نگاه می‌كند تا به دلداده‌گان شهر خبر دهد كه خاطره آن روزشان، زير ابر رقم خواهد خورد يا زير آفتاب. سلام بالابلند مرا بپذيريد آقای لينچ!

Saturday, February 7, 2009

يادداشت‌های ايرانی - چهار

بيش‌وكم بيست سال است كه كارت جشنواره فيلمی كه اين‌روزها برپاست را در كيف و جيب دارم، اما شمار فيلم‌هايی كه در تمام اين سال‌ها با همين كارت‌ها ديده‌ام، شايد به بيست‌تا نرسد. اين اتفاق، چند دليل دارد كه مهم‌ترينش «فضا»ی سينمای مطبوعات و رسانه‌هاست. امسال هم، همان كارت در كيفم هست، اما هنوز فيلمی با آن نديده‌ام؛ با اين حال جشنواره و فيلم‌ها و حواشی‌اش را از طريق نوشته‌های منتقدان و نويسنده‌های سينمايی در ويژه‌نامه‌های روزنامه‌ها يا دنيای مجازی دنبال می‌كنم، هم‌چنان كه در سال‌های گذشته هم چنين می‌كرده‌ام. اما امسال، شتاب‌زدگی، پرهيز از خويشتن‌داری، عصبيت، طنازی‌های پرتمسخر، خلاصه كردن جهان در تفريح («بريم يه‌كم بخنديم!») و حرمت نگذاشتن بر مرزهای اخلاقی و حرفه‌ای در نوشته‌های برخی دوستان، از مرز فوران هم گذشته است و «حد نصاب»‌ تازه‌ای بر جای گذاشته (و شك ندارم كه اين‌گونه نوشته‌ها، فقط بخش بسيار كوچكی از فضای مشابهی كه در خود سينمای رسانه‌ها جريان دارد را بازمی‌تاباند). حاصل اين شيوه ناخوش‌احوال روزنامه‌نگاری در تمام اين سال‌ها چنين بوده كه وقتی منتقدی از فيلمی خوشش نيامده، به جای اين‌‌كه آن نفی و رد، تعبيرش را در متن يك جريان متين و طبيعی از اظهار نظر و سليقه بيابد و زمينه گونه‌ای از «ديالوگ» مرئی يا نامرئی بين منتقد و فيلم‌ساز و بيننده/خواننده را فراهم كند، به يك كشمكش عصبی بدل شده است. اما در عين‌حال گمان نمی‌كنم كه آن‌چه در سينمای رسانه‌ها و حاشيه‌های مطبوعاتی آن می‌گذرد فقط در من چنين احساس ناخوشايندی ايجاد كرده باشد؛ سردبير خودمان هم - كه چند سالی‌ست بنا به دلايل خودش، ديگر به سينمای رسانه‌ها نمی‌رود - در اين نوشته‌‌اش، نگاهی ديگر به روان‌شناسی آن دو پديده انداخته است. نوشته‌ای كه اگر خوب در آن نظر كنيم، از جشنواره و مطبوعات هم می‌تواند فراتر ‌رود. يادم باشد فردا كه می‌روم دفتر، بروم در اتاق‌اش را باز كنم و به‌ش بگويم «آقا، اين مطلب‌تون خيلی خوب بود».

Saturday, June 14, 2008

يادداشت‌های ايرانی - سه

Newspaper blackout poems
by Austin Kleon
*
يك. آقای آستين كليوُن (يا هر تلفظ درست ديگری) طراح، كارتونيست و نويسنده‌ای‌‌ست كه در آستين تكزاس خانه دارد. او متن‌های ساده روزنامه‌ها و كتاب‌ها‌ را در برابرش می‌گذارد و در حال سياه كردن سطرها و فاصله‌ها با ماژيك، واژه‌هايی را برمی‌گزيند و دست‌نخورده باقی می‌گذارد، و از توالی آن‌ها متن تازه‌ای می‌آفريند كه خودش نام شعر بر آن‌ها گذاشته است.
دو. نشسته‌ام و به كارهای بازيگوشانه آقای كليون نگاه می‌كنم و می‌كوشم به خودم توضيح بدهم كه چرا تجربه مفرح او در كار با يك «متن موجود» را، از «روايت»‌های آقای كيارستمی از آثار عالی‌جنابان سعدی و حافظ بيش‌تر دوست دارم. اما اين قياس، تاحدی از سر اتفاق و تاحدی ناگزير بوده است؛ چرا كه كارهای آستين كليون را در روزهايی كشف كردم كه پرونده هفته‌نامه «شهروند امروز» درباره «روايت‌ها»، تازه منتشر شده بود.
سه. نخستين نكته‌ اين است كه طراح اهل تكزاس، اگرچه دست كم به خاطر همين كارها ديگر ناشناخته نيست، اما شهرت و آوازه فيلم‌ساز نامدار ما را هم ندارد. اين نكته، خود او و نيز ما را در جايگاه خاصی قرار می‌دهد: او در هر اثری كه خلق می‌كند از هيچ اعتبار ازپيش حاصل شده‌ای نمی‌تواند وام بگيرد تا به ارزش هنری اثر تازه بيافزايد، يا اين اثر تازه را زير بال‌وپر آن اعتبار «گردن‌كلفت» قرار دهد. او چاره‌ای ندارد جز اين‌كه اعتبار هر اثر را در درون آن بيافريند و ارزش تازه را با مرارت خلق كند. كار او دشوارتر است، اما اگر حاصلی دهد و توجهی برانگيزد، زير سايه چيز ديگری نخواهد بود و می‌تواند سر به آفتاب بسايد. سوی ديگر ماجرا، ما / بينندگان نشسته‌ايم؛ ما كه نام آقای كليون را نشنيده‌ايم و هيچ كار ديگری هم از او نديده‌ايم. ما كه قرار نيست ذهن و خاطرات‌مان را بكاويم و همه پيش‌داوری‌ها را از ذهن‌مان پاك كنيم (اگر بتوانيم!) و آن‌گاه به تماشای كارش بنشينيم. ما كه قرار نيست اگر كارش را دوست داشتيم نگران باشيم كه مرعوب او بوده‌ايم؛ يا اگر دوست نداشتيم، سرزنش شويم كه اسير شائبه‌ای اخلاقی بوده‌ايم. در برابر آقای كليون، ما آزاديم. اما گمان نمی‌كنم كسی بتواند به ما اطمينان بدهد كه آقای كيارستمی جايی در ته ِ دلش نمی‌خواهد كه وقتی به «روايت»‌های او نگاه می‌كنيم، كمی‌ هم در بند و مسحور اعتبار جهانی‌اش باشيم؛ و اين تمايل فرضی، اگرچه بيننده «آزادی»‌خواه را در بند نمی‌گذارد، اما دست ِ‌كم او را از يك رودررويی بی‌واسطه و بی‌حاشيه با اثر محروم می‌كند.
چهار. اما ماجرای «اعتبار»، و وام گرفتن يا نگرفتن از آن، در همين‌جا پايان نمی‌يابد. چيزی كه كار آقای كليون را از جنبه‌ای ديگر بی‌ترديد ممتاز می‌كند، اين است كه «متن موجود»‌ی كه او انتخاب كرده هم، از پيش هيچ اعتباری ندارد. برخلاف اشعار آن عالی‌جنابان، كه اعتبار زبان فارسی‌اند، متن‌های آقای كليون، مقاله‌های روزنامه‌ها هستند كه حامل هيچ ارزش ادبی ويژه‌ای نيستند. به عبارت ديگر، آقای كليون، نه از اعتبار خودش بهره می‌برد، نه از اعتبار متنی كه برگزيده است. او از متنی شعر «می‌آفريند» كه هيچ نسبتی با شعر ندارد، و در لابه‌لای متنی شعر «می‌بيند» كه نويسنده‌اش هيچ تصوری از سرودن شعر نداشته است؛ و اگر بخواهيم از واژگان سينمايی استفاده كنيم، می‌توانيم بگوييم كه او خود را در برابر اين چالش قرار داده است كه «بازی» خوبی از يك «نابازيگر» بگيرد. در مورد «روايت»‌های آقای كيارستمی اما، اعتبار رعب‌آور متن‌های مرجع، اين تصور را ايجاد می‌كند كه او در نهايت و در خوشايندترين قضاوت، بازی خوبی از يك نابغه بازیگری گرفته است!
پنج. آقای «كيارستمی ِ هنرمند» را به اعتبار بسياری از فيلم‌هايش دوست دارم؛ اما پديده «كيارستمی ِ پرآوازه» - و همه «توليدات»‌ش - را با كمی فاصله، كمی احتياط و كمی نگرانی (نگرانی از دست تطاول‌گری كه آدمی‌زاد ممكن است خودش بر اعتبار خودش بگشايد؛ و دوستدارانش هم از هيچ كمكی به او در اين راه دريغ نورزند!) دنبال می‌كنم. نگرانی، احتياط و فاصله‌ای كه برای بيش‌تر دوست‌ داشتن آثار آقای كليون ِ جوان مشكل نمی‌آفريند.

Wednesday, December 5, 2007

يادداشت‌های ايرانی - دو

يك. در حاشيه «يادداشت‌های ايرانی – يك»، و اشاره‌ام به «اختلاف» بهرام بيضايی و تهيه‌كننده آخرين فيلم متوقف‌شده‌اش، ابتدا يك ای‌- ميل و سپس (در فاصله‌‌ای كه در تدارك پاسخ از طريق ای‌-‌ميل بودم) كامنتی از آقای «رضا» دريافت كردم، كه اين پرسش را در برابر من قرار می‌داد: «چی مطمئن‌تون می‌كنه كه دليل ساخته نشدن فيلم بيضايی، مشكل اون با تهيه‌كننده بود؟» ه
دو. هيچ‌چيز! مطلقاً هيچ‌چيز مطمئنم نمی‌كند كه دليل اصلی توقف آخرين فيلم بيضايی، «اختلاف»ش با تهيه‌‌كننده بوده، يا هر چيز ديگر. گرچه در هر حال گمان نمی‌كنم «اختلاف»، واژه نامناسبی در توضيح توقف يك همكاری به حساب بيايد، حتی اگر اين اختلاف، عدم توافق متمدنانه‌ای باشد درباره زمان فيلم كه بر خلاف صدوده دقيقه‌ ثبت‌شده در قرارداد، در زمان‌گيری فيلم‌نامه نهايی به حدود دويست دقيقه رسيده باشد (حرف و حديث‌ها پيرامون آن بازيگر را هم ناديده می‌گيرم). اما نكته اساسی‌تر اين است كه وقتی بهرام بيضايی و تهيه‌كننده در بيانيه مشترك‌شان از چيز مبهمی مثل «فراهم نشدن شرايط لازم» حرف می‌زنند، لابد خود را آماده شنيدن انواع «داستان‌پردازی»‌ها پيرامون دلايل توقف كار هم كرده‌اند، هم‌چنان كه هر كس ديگری كه دليل اصلی را می‌داند، اما هيچ اشاره‌ای به آن نمی‌كند، نبايد نويسنده آن يادداشت را به خاطر «خطا»ی احتمالی‌اش سرزنش كند: اين‌ها همان حواشی ِ آشنا و بامزه ِ زيستن در جغرافيای پرده‌پوشی‌‌ست

Wednesday, November 28, 2007

يادداشت‌های ايرانی - يك

يك. در گيرودار مشغله‌ها، دنبال بهانه‌ای می‌گشتم تا بخش تازه‌‌ای با عنوان «يادداشت‌های ايرانی» به اين وبلاگ اضافه كنم، كه جايی باشد برای نوشتن گاه‌به‌گاه درباره اتفاق‌های دوروبرم. اين بهانه با دريافت كامنتی از سر هرمس مارانا فراهم شد
سر هرمس عزيز، در كامنتی بر «هركه آمد عمارتی نو ساخت... – پنج» نوشته‌ است: «این ساختمان‌های شبیه چیزی هم حکایتی دارند برای خودشان‌ها! آن آقای فرانک گهری هم یک رستورانی یک زمانی ساخته بوده به شکل ماهی. می‌دانید چرا؟ چون یهودی بوده و وقتی بچه بوده، مسخره‌اش می‌کردند که بوی ماهی می‌دهد! بعد برای جبران!ـ ولی اصولن یک جای کار می‌لنگد. یعنی این‌که معماری درست شبیه چیز موجود دیگری باشد، به مذاق ما معمارها خیلی خوش نمی‌آید این جور تقلید مستقیم راستش» ه
دو. می‌دانيد سر هرمس! كار شما معمارها و ما گرافيست‌ها يك‌جورهايی شبيه هم است- ما بيش‌تر وقت‌ها بر اساس سفارش ديگران كار می‌كنيم. اين واقعيتی‌ست كه گاهی‌ آدمی‌زاد را در موقعيت آزاردهنده‌ای قرار می‌دهد. منظورم آن‌وقت‌هايی‌ست كه درخواست‌های سفارش‌دهنده «به مذاق ما خيلی خوش نمی‌آيد». در چنين وضعيتی چه بايد كرد، به‌خصوص اگر پدر، ثروت هنگفتی به ارث نگذاشته باشد؟ به گمان من، نبايد آسان‌ترين كار – كنار گذاشتن كار! – را انتخاب كرد، حتی اگر (يا به‌‌ويژه اگر) پدر ثروت هنگفتی به ارث گذاشته باشد! می‌شود آن كار «دوست‌نداشتنی» را مثل يك چالش در برابر خود گذاشت و از خود پرسيد: «آيا آن‌قدر حرفه‌ای هستم كه اين كار را طوری به منزل‌گاه برسانم كه نتيجه‌اش را – علاوه بر سفارش‌‌دهنده – خودم هم دوست داشته باشم؟». سر هرمس عزيز! يادتان هست چند وقت پيش، تازه‌ترين فيلم بهرام بيضايی به‌خاطر اختلاف سليقه‌ا‌ش با تهيه‌كننده، در همان مرحله تداركات متوقف شد؟ امير قادری در يادداشتی بر اين اتفاق (در روزنامه شرق؟) به نكته مهمی اشاره كرد. او نوشته بود كه فيلم‌سازی در هيچ‌جای جهان كار آسانی نيست و اصلاً اين‌طور نيست كه همه چيز - حتی برای سرشناس‌ترين كارگردان‌ها‌ی جهان - فراهم باشد. اما آن‌ها اين را هم بخشی (شايد بخش مهمی) از حرفه خود می‌دانند كه بتوانند با اين فراهم نبودن‌ها زندگی كنند و در پايان روز، فيلمی بسازند كه پايش بايستند و سربلند، دوستش داشته باشند. اصلاً بياييد مثالی از حرفه خود شما بزنيم: اگر فردا، يك توليد‌كننده ايرانی لامپ، به سرش زد كه ساختمان مركزی تازه‌اش را بی‌هيچ انعطافی، به شكل يك لامپ («يك‌جور تقليد مستقيم») بسازد، آيا همه چالش‌های فنی / كاربردی / زيبايی‌شناسانه اين «سفارش» (جدا از درآمدش) آن‌قدر برای معمارها جذابيت ندارد كه عذر «مذاق» را بخواهند و به پذيرفتن آن فكر كنند؟ سر هرمس! كاش معمار بودم! نمی‌دانيد چه‌قدر هلاك پذيرفتن چنين پروژه‌هايی هستم، بی‌شك نه به اين خاطر كه پدرم ثروت هنگفتی برای‌مان باقی نگذاشت، حتی نه به دليل جايزه‌های معتبری كه معماران ساختمان لانگابرگر به خاطر همين بنا به دفتر كارشان برده‌اند، اما شايد به خاطر دست يافتن به يك‌جور رضايت حرفه‌ای از انجام كاری مثل اين، كه ظاهراً همه چنان در آن درمانده بودند كه بنيان‌گذار آرزومند لانگابرگر آن را با نشاندن انسان بر كره ماه مقايسه می‌كرد
سه: می‌دانم كه در پس نوشته مختصر سر هرمس، عقيده‌ای اساسی و مفصل وجود دارد كه امكان مطرح كردنش در يك كامنت كوتاه و فوری وجود نداشته. شخصاً از خواندن و دانستن بيش‌تر درباره آن عقيده و «مذاق» لذت خواهم برد، هم‌چنان كه كنجكاو پی‌بردن به عقايد «حرفه‌ای» و متر و ميزان «مذاق» فرانك گهری برای ساختن آن بنای ماهی‌شكل هم هستم
چهار: آقا چه‌قدر دلم می‌خواهد فيلمی كه سيدنی پولاك عزيز، درباره فرانك گهری (گری؟) ساخته را، ببينم و داشته باشم

 
Free counter and web stats