Showing posts with label The Moon is Down. Show all posts
Showing posts with label The Moon is Down. Show all posts

Wednesday, September 12, 2012

ماه پنهان است

اَز دَستِ خُوت فرار بُکُ
رو وا جَمال یار بُکُ
هَر جا کِه عِشق حُضور ایشه
مِیل هَمُ دیار بُکُ
*
از ترانه « دل خراب» ِ سهيل نفيسی

Monday, September 10, 2012

ماه پنهان است

تو اَ هَر گلی خوشبوتِراِی
اَ هَمَه کَه زیباروتِراِی
اَ هَر غزالی غزل‌تِر و
اَ هَر آهویی آهوتِراِی
*
از ترانه « وصل» ِ سهيل نفيسی

Saturday, September 8, 2012

ماه پنهان است

کسی نی که از مِه بُپُرسه چه تِن تو
چه بودن که لاغرتِه بودِی
همیشَه سَرت بِی چه زیرن
چشِت بیِ چِه سُرخِن
*
از ترانه « گِریخُم نَهُندِن» ِ سهيل نفيسی

Monday, August 6, 2012

ماه پنهان است

مجری راديوی بالينی از دانش‌مند امور فضايی می‌پرسد كه از عكس نه‌چندان واضحی كه مريخ‌نورد ناسا به‌تازگی از سطح سياره سرخ فرستاده چه می‌فهمد؛ و آشكارا منظورش اين است كه يك دانشمند از آن عكس چه اطلاعات تازه‌ای درباره مريخ درك می‌كند كه ما آدم‌های عادی با تماشای آن نمی‌فهميم. مرد دانشمند باطمانينه پاسخ می‌دهد «مهم‌ترين چيزی كه من از اين عكس می‌فهمم اين است كه مريخ‌نورد، با موفقيت روی سطح سياره نشسته است و دستگاه‌های مخابراتی آن هم خوب كار می‌كند!»
*
جدا از درس بزرگی كه از اين پاسخ و شيوه نگاه يك دانش‌مند به يك عكس و يك پرسش می‌توان آموخت، چيزی كه ما «آدم‌های عادی» به آن پی می‌بريم اين است كه راز‌های مريخ آرام‌آرام دارد گشوده می‌شود، اما ماه ما - لامصب! - هم‌چنان پنهان است...

Wednesday, July 25, 2012

ماه پنهان است

اگر اين اتفاق توی فيلم‌ها می‌افتاد، حتی خود من چين به بينی‌ام می‌انداختم و نماد «چيپ»ی كه كارگردان برای اشاره به جدايی قريب‌الوقوع دو تا آدم به كار گرفته را با انگشت تحقير و تاسف نشان می‌دادم.
*
يكی از روزهای نيمه اول فروردين، داشتيم قدم‌زنان و از پياده‌روی سمت راست خيابان، از آن ميدان بالايی تجريش (اسمش چيست؟) به طرف ميدان پايينی تجريش (اسمش چيست؟) می‌آمديم. هنوز خيلی پايين نيامده بوديم كه يك چرخ‌دستی سنگين و پر از بار جلوی‌مان ظاهر شد و ما هيچ چاره‌ای نداشتيم جز اين كه از هم فاصله بگيريم تا صاحب آن، به‌آرامی و با تانی از ميان‌مان بگذرد. من در همان لحظه‌های طولانی گذر چرخ‌دستی، از فكر اين كه يك كارگردان از چنين نمادی برای پيش‌بينی جدايی دو تا آدم استفاده كند خنده‌ام گرفته بود؛ اما اتفاقی كه در عالم واقع و بر خلاف آموزه‌های منتقدان سينما افتاد اين بود كه در دو سه ماه ِ بعد از آن، فاصله ما - جلوی چشم ما - آرام‌آرام بيش‌تر و در نهايت، در اوايل تابستان كامل شد...
*
... حالا قرن‌ها از آن روز «پُربار» بهاری می‌گذرد و من هنوز وقتی به ياد تمهيدی می‌افتم كه «آقای يونيورس» به كار گرفت تا جدايی ما را هشدار دهد خنده‌ام می‌گيرد. اين را تعريف كردم تا هيچ‌كس اهميت فيلم‌های درجه سه خنده‌دار را در زندگی‌اش ناديده نگيرد!

Tuesday, July 17, 2012

ماه پنهان است

ماه پنهان بودنش را با عنوان اين نوشته توجيه می‌كند. تو غيبتت را به كدام عنوان، بهانه جور می‌كنی؟

Friday, July 13, 2012

ماه پنهان است

قرار ناگفته‌مان اين بود كه وقتی تو می‌پرسیدی «حالت خوبه؟» و من پاسخ می‌دادم «سوال بعدی!»، يعنی «حالم خوب نيست؛ اما بيا درباره‌اش حرف نزنيم.»
*
حالا آخرين ساعت ِِ روز است؛ شب است. تو بيا يكی از آن سوال‌های بعدی را بپرس.

Wednesday, May 30, 2012

ماه پنهان است

اين عبارتی نيست كه من بتوانم
با تشريح ريشه يونانی‌اش
بر اهميتش بيفزايم؛
من به فارسی «دوستت دارم»
و چيزی وجود ندارد كه از آن مهم‌تر باشد.

Tuesday, May 29, 2012

ماه پنهان است

با تو همه‌چيز
به دو دوره تقسيم می‌شود.
سلول‌ها برای تكثير شدن
در انتظار تو می‌مانند.

Friday, May 25, 2012

ماه پنهان است

آغوش تو
چتر نجات من است؛
چرا باز نمی‌شود؟

Sunday, May 20, 2012

نامه دارم / ماه پنهان است

حيفم آمد اين «كامنت» را از جای اصلی‌اش جدا و به شكل «پُست» منتشر نكنم. اين وبلاگ، چنين خوانندگان شوريده‌ای كه تعبيرها و انتخاب‌های‌شان به لطافت اين آخرين ساعت‌ ارديبهشت است اما با حجب و فروتنی خود را «ناشناس» می‌نامند البته كم ندارد.

«شنيدم من كسی را بی‌كسی كشت!
*
تو فقط به خانه برگرد!»

Thursday, May 17, 2012

ماه پنهان است

اگر رفتنت اين‌طور اتفاق افتاده بود كه من چشم‌هايم را بسته بودم و تا ده شمرده بودم تا تو بروی و پنهان شوی، چرا بازگشتت همان‌طور ممكن نباشد؟
*
من چشم‌هايم را می‌بندم و تا ده می‌شمارم؛ تو فقط به خانه برگرد!

Tuesday, May 8, 2012

ماه پنهان است

دارم فكر می‌كنم كه اين «تهيه غذا»ی حوالی دفتر، امروز چه‌قدر نمك توی غذا ريخته بود كه من تمام بعدازظهر پای يخچال بودم و داشتم آب می‌خوردم...
*
... تشنه‌ام؛ تو فقط به خانه برگرد!

Sunday, May 6, 2012

ماه پنهان است

می‌گويند اگر فروشنده بتواند خريدار را بخنداند، می‌تواند چيزی هم به او بفروشد. من اگر گردنم را اين‌طوری كج كنم و بگويم «در خانه ما رونق اگر نيست صفا هست» تو به خنده می‌افتی؟ تو به خانه برمی‌گردی؟
*
تو فقط به خانه برگرد!

Friday, May 4, 2012

ماه پنهان است

شايد تو داری آرام آرام مثل يك عكس پولارويد ظاهر می‌‌شوی. من صبورم؛ می‌نشينم و نگاه می‌كنم.
*
تو فقط به خانه برگرد!

Wednesday, May 2, 2012

ماه پنهان است

چشم‌‌به‌راه تو، مدام خانه را «ريفرش» می‌كنم.
*
تو فقط به خانه برگرد!

Wednesday, April 25, 2012

ماه پنهان است

اصلن من خفه می‌شم؛ تو فقط به خونه برگرد!

Monday, April 23, 2012

ماه پنهان است

اتفاقی كه توی قصه‌ها می‌افتاد اين بود كه «آن‌ها تا پايان عمر به خوبی و خوشی با هم زندگی كردند.» لابد به همين خاطر است كه وقتی آدم‌ها گمان می‌برند كه تو واقعی هستی، تلاش می‌كنم به آن‌ها توضيح دهم كه «چه اشتباه وحشتناكی! باور كنيد اين‌ نوشته‌ها همه‌اش داستان است؛ قصه است.»
*
تو فقط به خانه برگرد!

Saturday, April 14, 2012

ماه پنهان است

گاهی‌وقت‌ها می‌فهمی كه زنگاری در كار نبوده و جناب‌عالی فقط بايد گردوخاكش را می‌گرفتی...
*
... تو فقط به خانه برگرد!

Wednesday, April 11, 2012

ماه پنهان است

فلك را سقف بشكافيم و طرحی نو دراندازيم؟ نه؛ مرسی! تو فقط به خانه برگرد!

 
Free counter and web stats