Sunday, November 2, 2008
Saturday, November 1, 2008
آنسوی نيك و بد - دوازده + يك
مغز عضو شگفتانگيزیست؛ كارش را از لحظهای كه بيدار میشويد آغاز میكند و هيچ توقفی در كارش نيست تا لحظهای كه به دفتر میرسيد.
- رابرت فراست / شاعر آمريكايی
Robert Frost
- رابرت فراست / شاعر آمريكايی
Robert Frost
by
Old Fashion
at
6:48 AM
0
comments
سربازهای يكچشم - يازده
از اين عكس چيزی نمیدانم- از عكاسش، از اتفاقی كه دارد رخ میدهد، از «كجای جهان»اش. نمیخواهم داستانی هم برايش بسازم؛ اگر - از اساس - برای دوستداشتناش (نه! برای بسيار دوستداشتناش) نياز به دانستن چيزی باشد، يا وقوف به داستانی.
by
Old Fashion
at
6:45 AM
3
comments
هر كه آمد عمارتی نو ساخت - سیوهفت
by Nigel Peake
*
*
برای من نگاه كردن به همين يك طرح هم كافیست تا برای دقايقی طولانی و خوشايند با معماری معاشر شوم؛ اما شيفتگی آقای نايجل پيك به عمارت و بنا و ساختمان بهحدیست كه بیشك در وبلاگش چيزهای بيشتری هم خواهيد يافت.
*
حاشيه: در نخستين شماره بخش معماری نوشته بودم كه با توجه به حساسيت معماران به حوزه و حريم تخصصیشان، گشودن اين بخش تازه، همزمان نياز به جسارتی از سوی «وبلاگصاحاب» و سعه صدری از سوی معماران دارد. اما تازه همين روزها، پس از ديدن تصويری تمامقد از «سر هرمس مارانا» در وبلاگ ايرانی، به تصور روشنتری از ميزان جسارت و تهور نادانستهام دست يافتم! راستش، پی بردن به اين نكته كه تذكرهای مدام «سر هرمس» داير بر زير نظر داشتن ما جماعت از اوج كوههای المپ، نه يك تمثيل و استعاره، بلكه اشارتی كاملا ً رئاليستی به قد و قواره خود ايشان است، ديگر هيچ شهامتی برای ادامه اين بخش در من باقی نمیگذارد، مگر اينكه خود «سر هرمس»، در فرصت و فراغتی كه از ساختن نيروگاه (و نوشتن «پست»های بيستوسه شمارهای) میيابند، مجوز و موافقت اصولی اين كار را بار ديگر صادر كنند. آقای اولدفشن اطمينان دارد كه ايشان به خاطر «قلبی از طلا» كه در سينهاش میتپد، قطعا ً چنين خواهد كرد و تمام اين يادداشت را هم بهانهای از سوی من برای يك سلام تازه و جويا شدن «اصل احوال»شان خواهد دانست.
*
حاشيه: در نخستين شماره بخش معماری نوشته بودم كه با توجه به حساسيت معماران به حوزه و حريم تخصصیشان، گشودن اين بخش تازه، همزمان نياز به جسارتی از سوی «وبلاگصاحاب» و سعه صدری از سوی معماران دارد. اما تازه همين روزها، پس از ديدن تصويری تمامقد از «سر هرمس مارانا» در وبلاگ ايرانی، به تصور روشنتری از ميزان جسارت و تهور نادانستهام دست يافتم! راستش، پی بردن به اين نكته كه تذكرهای مدام «سر هرمس» داير بر زير نظر داشتن ما جماعت از اوج كوههای المپ، نه يك تمثيل و استعاره، بلكه اشارتی كاملا ً رئاليستی به قد و قواره خود ايشان است، ديگر هيچ شهامتی برای ادامه اين بخش در من باقی نمیگذارد، مگر اينكه خود «سر هرمس»، در فرصت و فراغتی كه از ساختن نيروگاه (و نوشتن «پست»های بيستوسه شمارهای) میيابند، مجوز و موافقت اصولی اين كار را بار ديگر صادر كنند. آقای اولدفشن اطمينان دارد كه ايشان به خاطر «قلبی از طلا» كه در سينهاش میتپد، قطعا ً چنين خواهد كرد و تمام اين يادداشت را هم بهانهای از سوی من برای يك سلام تازه و جويا شدن «اصل احوال»شان خواهد دانست.
by
Old Fashion
at
6:41 AM
1 comments
بدون عنوان - صد و سی
تا يافتن واژهای تازه و درخور، چارهای ندارم جز اينكه همان «شاهكار!» هميشگی را در حاشيه اين اثر بنويسم و محض اطمينان خاطر از اينكه احساسی از قلم نيفتد، «براوو!» را هم عجالتا ً به آن بيفزايم.
by
Old Fashion
at
6:39 AM
1 comments
Subscribe to:
Posts (Atom)













