Monday, August 4, 2008

هيچ بازار نديده‌ست چنين كالايی - دويست و شصت‌وشش

فقط مطمئن‌ترين برنامه‌ها برای بچه‌های‌تان
*
‌در آگهی‌های سه‌گانه شبكه تلويزيونی «اسكای»، برای تصوير كردن مفهوم «اطمينان و مناسب‌بودن» در برنامه‌هايی كه برای كودكان پخش می‌كند، از تصوير آشنای فرودگاه‌ها و ماموری كه با دستگاه ردياب، مسافران را بازرسی می‌كند استفاده شده است. ترديدی نيست كه بدون توضيح واضحات نويسنده اين يادداشت هم، دو تا از شخصيت‌های اين آگهی‌ها – پينوكيو و شنل‌قرمزی – برای همه آشنايند؛ اما شخصيت سوم، يعنی همان شاهزاده‌خانم، را نتوانستم بفهمم كه از كدام قصه پرآوازه كودكان می‌‌آيد. خب، گمان می‌كنم كه پس از نوشتن آن‌همه توضيح واضحات، حق دارم برای يك‌بار هم كه شده بنشينم و يك نفر از شما به من بگويد اين شاهزاده خانم - كه هم‌چون اشاره و نشانه‌ای، دستمالی هم در دست دارد - كيست.
*
حاشيه: در دو-سه‌روزی كه اين آگهی‌ها در نوبت انتشار بودند، چيز تلخ و آزاردهنده‌ای در آن‌ها - به‌ويژه آگهی پينوكيو - می‌ديدم كه به نظرم می‌آمد ريشه در خاطراتم دارد اما به يادش نمی‌آوردم؛ و فقط در آخرين لحظه‌ها - يعنی همين صبح دوشنبه - بود كه آن تصوير در ذهنم شكل گرفت و زنده شد: بيش‌وكم سی سال پيش، تصويری ديده بودم از يك سرباز بسيار تنومند آمريكايی كه دارد يك بچه پنج-شش‌ساله ويتنامی را كه قدش به زانوی او هم نمی‌رسيد بازرسی بدنی می‌كند. تلخی ماجرا كه در قياس بين آن «واقعيت» جنگی و اين «فانتزی» تجاری نهفته، و مسيری كه رسانه‌ها در اين سال‌ها پيموده‌اند (آن‌يكی در قالب يك گزارش مستند در رسانه مطبوعات منتشر شده بود، و اين‌يكی به تبليغ يك رسانه ديگر / يك شبكه تلويزيونی می‌پردازد) نيازی به توضيح واضحات ندارد و لابد جايی در اينترنت هست كه بتوان آن تصوير را يافت.

من درختم، تو باهار - بيست و شش

بيا زودتر چيزها را ببينيم - صد و چهل‌ونه

Marcel Breuer, for Isokon Furniture Co., England, 1930's

Sunday, August 3, 2008

بيا زودتر چيزها را ببينيم - صد و چهل‌وهشت

Pierre Chapo, France, 1960's
*
شباهت تام‌و‌تمام اين صندلی بامزه به سه‌پايه نقاشی،
چنان است كه هركه بر آن بنشيند را، ناگزير، «تابلو» خواهد كرد؛
و گمان می‌كنم كه در چنين موقعيتی، طبع لطيف انسان
ترجيح می‌دهد كه تابلوی مذكور، به يكی از «پرتره»‌های
پير اوگوست رنوار بيش‌تر شباهت داشته باشد،
تا به يكی از «چهره»‌های دوره كوبيستی پيكاسو!

هيچ بازار نديده‌ست چنين كالايی - دويست و شصت‌وپنج

كودكان می‌توانند چيزهای زيادی در اينترنت ياد بگيرند.
اينترنت را به محيط امنی بدل كنيد.
*
اين، تبليغ ِ نرم‌افزاری‌ست كه به والدين اجازه می‌دهد
كنترل خود را بر اينترنت اعمال كنند.
*
حاشيه: تصور می‌كنم كه والدين ارجمند، بدون نرم‌افزار هم
می‌توانند اجازه دهند كه كودكان‌شان از اين وبلاگ بازديد علمی
به عمل آورند؛ بس‌كه «كنترل سر ِ خود» است اين وبلاگ!

سربازهای يك‌چشم - چهار

عكس‌های خانم «شارون بيلز» از لانه‌های پرندگان
كه بيش‌ترشان را در آكادمی علوم كاليفرنيا
و موزه‌های جانورشناسی عكاسی كرده است.
تعداد بيش‌تری از كارهای او را در اينجا و اينجا می‌توانيد ببينيد.
*
حاشيه: از من درباره «وجه تسميه» اين بخش: «سربازهای يك‌چشم»
پرسيده‌اند. خب، اگر در همان ابتدا در اين‌باره توضيحی ندادم
شايد به اين‌خاطر بود كه گمان می‌كردم اشاره آن به عادت عكاسان
– و يا هر كسی‌كه عكس می‌گيرد – به بستن يكی از چشم‌های‌شان
روشن باشد؛ كه انگار، مانند ساير گمان‌هايم، نادرست از آب درآمده است.
اما خود اين عبارت، از فيلم بی‌فروغی به همين نام،
به صورت بلاعوض، وام گرفته شده است.

Saturday, August 2, 2008

قطار يك روز خواهد آمد - يك

«سينيورا! بين اتريش و ايتاليا، در بخشی از كوه‌های آلپ،
در قسمت بسيار پرارتفاعی از آن و با شيبی باورنكردنی،
جايی هست به نام سِمِرينگ. آدم‌ها آن‌جا در آن بلندی‌
خط‌‌آهنی ساختند تا وين و ونيز را به هم ارتباط دهد.
آن‌ها اين خط را پيش از آن‌كه قطاری در كار باشد
تا مسير را بپيمايد، بنا كردند. آن‌ها دست به ساختنش زدند
زيرا باور داشتند كه قطار يك‌روز خواهد آمد.»
*
از ديالوگ‌های فيلم «زير آفتاب توسكان»، ساخته اُدری ولز
*
خب، انگار افزودن يك بخش تازه پس از بازگشت از تعطيلات
(و نه لزوما ًً سفر)، دارد بدل به يكی از سنت‌های اين وبلاگ می‌شود.
اين‌يكی، كوششی‌ست از سر كنجكاوی برای يافتن راه‌هایی متفاوت
در بازنويسی و ثبت يك عبارت واحد: «قطار يك‌روز خواهد آمد».
كوششی كه جز چند گام نخستش، چيزی از مسيرش
برای خود من هم روشن نيست؛ فرض كنيد يك‌جور سپردن خود
به راهی‌ست كه مقصدی ندارد جز پيمودن پرهيجان همان راه.
اصلا ً دنيا را چه ديده‌ايد! شايد از درون همين بخش، وبلاگ تازه‌ای
متولد شود تا ايده‌های اجراشده صدها نفر در آن انتشار يابد.

بيا زودتر چيزها را ببينيم - صد و چهل‌وهفت

André Sornay / 1935
*
يك. خوش‌بخت اگر باشی و غول‌ها را از تاريخت نزدوده باشند، گاهی می‌توانی - گاهی بايد - بر شانه‌هاشان بنشينی تا صلابت و استقرارشان را حس كنی و به لمس درآوری و از ياد نبری؛ تا با متر و ميزانی كه آن‌ها بدان اعتبار بخشيده‌اند، قدّت را قياس كنی و قواره‌ات را اندازه بگيری و خودت را سراپا به سنجش درآوری؛ تا راه پشت سر را كه آن‌ها خسته وعرق‌ريزان اما انگار هم‌چنان سرخوش و بانشاط، زير گام‌هاشان هموار كرده‌اند خوب ببينی و ياد بگيری و قدر بدانی؛ ...خوش‌بخت اگر باشی!
دو. در تمام روزهای هفته‌ای كه از امروز آغاز می‌شود، اين صفحات ميزبان غول‌هايی‌ خواهد بود كه طراحی صنعتی روز جهان وام‌دار كار آن‌هاست و آبرو از كارنامه آن‌ها می‌گيرد؛ به تماشای آثاری می‌نشينيم كه هنوز چنان تازه و «مدرن»‌اند كه اگر به تاريخ ساخت‌شان نظر نياندازيم، انگار كه داريم آثار راه‌يافته به تازه‌ترين نمايشگاه‌های «ديزاين» در ميلان يا لندن را نگاه می‌كنيم... و آن‌ها را خوب نگاه می‌كنيم تا شايد دريابيم كه برخی انسان‌ها‌ چه‌گونه غول می‌شوند.

هيچ بازار نديده‌ست چنين كالايی - دويست و شصت‌وچهار

هشتاد سال، كفش‌های براق
واكس شينولا
*
خب، حالا درمی‌يابيم نوری كه از آن پايين می‌تابيد و
چهره شخصيت‌ اصلی فيلم‌های دلهره و هراس
در تمام طول تاريخ سينما را آن‌چنان وحشت‌زا می‌كرد،
چه منشائی داشت.

هركه آمد عمارتی نو ساخت - سی

Tetris Apartments / Ljubljana, Slovenia / 2005-2007
Architect:
OFIS arhitekti

 
Free counter and web stats