Showing posts with label Me and Mr. Shandermen. Show all posts
Showing posts with label Me and Mr. Shandermen. Show all posts

Saturday, May 23, 2009

مكالمات سايبرنتيك من و آقای شاندرمن - يك

تا آن‌جا كه به ياد می‌آورم آقای شاندرمن نه‌تنها خود ميانه‌ای با اين امور نداشتند، بلكه در نخستين ماه‌های برپا شدن همين وبلاگ، كمی با من اخم كرده بودند و آن را در شان من هم نمی‌دانستند؛ حتی به عنوان كسی كه بيست سال از من بزرگ‌تراند، وظيفه اخلاقی خود به حساب می‌آوردند كه گاهی‌وقت‌ها اندرزهايی هم بدهند. تا اين‌كه... تا اين‌كه دختر برومند و فهيم ايشان برای ادامه تحصيلات عاليه و كسب مدارج بالاتر به اروپا عزيمت نمودند. تصور من چنين است كه اين پيش‌نهاد دخترخانم‌شان بود كه برای رفع دلتنگی‌های خانوادگی، علاوه بر تلفن، به طرق «آن‌لاين» هم با يكديگر در تماس باشند. دقيقا ً نمی‌دانم پس از آن چه مسيری پيموده شد، اما مدتی‌ پيش، يك‌باره متوجه شدم كه آقای شاندرمن، دقايقی - بلكه ساعاتی - از روز و شب را به «مكالمات سايبرنتيك» می‌گذراند (ايشان غير از مواقعی كه سهوا ً از دهان‌شان می‌پرد، هنوز هم از به كار بردن اصطلاح «چت» اكراه دارد). خب، پس از آشكار شدن اين موضوع، و البته تاكيد مكرر ايشان بر اين‌ نكته كه فقط برای احوال‌پرسی از دخترشان از اين امكان* استفاده می‌كنند، و با رد و بدل كردن «آی‌دی»‌های‌مان، مكالمات گاه‌وبی‌گاه ما با يكديگر هم آغاز شد و خاطرات شيرين و مفرحی را رقم زد.
بخش تازه اين وبلاگ، به انتشار گزيده‌ای از نكات آموزنده همين مكالمات اختصاص يافته است. اما يادم باشد در يكی از گفت‌وگوها از ايشان بپرسم كه آن روز در راه‌پله، وقتی پرسش‌‌هايی درباره فيس‌بوك و توئيتر و گوگل‌ريدر و فرندفيد، و حتی نحوه برپاكردن وبلاگ مطرح می‌كردند، واقعا ً چه نقشه‌های ديگری در سر داشتند.
* البته ناگفته نماند كه آقای شاندرمن، «امكان» را به شكل «انكام» تلفظ می‌كنند.

Sunday, November 18, 2007

قصه‌های من و همسايه ارجمند، آقای شاندرمن - يك

دارم به خانه برمی گردم كه آقای شاندرمن را در ورودی آپارتمان‌ها می‌بينم و تا طبقه سوم كه او از آسانسور خارج می‌شود به سلام و احوال‌پرسی‌ها و سر آخر، دو شب‌بخير از سوی طرفين می‌گذرد. اما به محض بيرون رفتن از آسانسور، انگار چيزی به ناگهان يادش آمده باشد، برمی‌گردد و آسانسور را نگه می‌دارد و با شيطنتی پنهان می‌پرسد: «راستی قربان! شما فقط همان يك كتاب را در كتاب‌خانه‌تان داريد؟!»‌‌ كنايه آشكار آقای شاندرمن به بخش «كتاب‌هایم را ورق می‌زنم...» اين وبلاگ است كه چندين هفته پس از انتشار نخستين شماره‌اش، يادداشت تازه‌ای به خود نديده است. از آن‌جا كه چندان جوان‌تر از اين پيرمرد نيستم، به خودم اجازه می‌دهم كه كنايه‌اش را با كنايه پاسخ دهم: «می‌دانيد قربان! وقتی دوستان، كتاب‌های آدم را به امانت می‌برند و برنمی‌گردانند... بله! گاهی فقط يك كتاب در كتاب‌خانه باقی می‌‌ماند!» طفلك آقای شاندرمن كه انتظار كنايه متقابلم را ندارد، دست‌وپايش را گم می‌كند: «آخ! آخ! خوب شد يادآوری كرديد قربان! مدت‌هاست كتاب‌تان را تمام كرده‌ام. كنار هم گذاشته‌ام كه بياورم خدمت‌تان. نمی‌دانم چرا فرصت نمی‌شود...» پيش از بسته شدن در آسانسور، لبخندی می‌زنم و دستی به نشانه خداحافظی برايش تكان می‌دهم و در همان سفر كوتاه از طبقه سوم تا طبقه پنجم، با خودم فكر می‌كنم «خوب شد گفت‌ها! وقتش رسيده كه يادداشت تازه‌ای برای آن بخش بنويسم، پيش از آن‌كه "ميرزا" يا "ئه‌سرين" هم كنايه‌ای بزنند- آن‌وقت در برابرشان چه كنايه‌ای در جيب دارم وقتی‌كه آن‌ها هيچ كتابی از من به امانت نبرده‌اند، چه رسد به بازنگرداندنش!» ه

 
Free counter and web stats