Friday, January 16, 2009

همين‌جوری‌های جمعه - بيست‌ويك

Jana Voigt / flickr

4 comments:

بابا محمد said...

در جنگل سبز، به جست و جوي تنهايي خويش

Neda said...

وای چه حس خوبی داره.

yaleh said...

cheghade khube inja doosesh daram cheghade shabihe mane
taze shodam

پری زا said...

مرا آن مایه توان در بیان نیست که وصفِ حالِ رو به سکته و در شرف موتِ خودم را برای ِتان توصیف کنم اما سعی می کنم.از همان پست بنفشِ گل دارِ آچار-پیچ گوشتی ها شناختمِ تان و تا همین امروز هر روزم با چندبار سر زدن به این جا می گذرد.هر بار خواستم احساسم را به این همه شعورِ(این ها تعارف نیست به جانِ خودم تعارف نیست) ساری در کلمات تان بنویسم درآمدم که«...حالا توام،خیالت نظرت خیلی مهمه؟»و بی خیال شدم و بس کردم به همین غرق شدن ها میانِ لذت بی وصفِ همین جوری هایِ جمعه و گوشواری ...و اذهانِ دل انگیز و آن واگنت را رنگ کن ها که عاشق شان می شوم و شیطنت هایِ رو به آینه و خب همه چیزها که بهتر می دانید خودتان. و یک تشخص ویژه ای که این جا هست که تنها این جا سراغش را دارم یک جور بزرگ واری آدمی که با فروتنیِ خوشایندی از قبولِ تعریف ها و تعارف ها تن می زند و آدم را به تحسین می کشاند ، یک جور ظرافتِ خاصی ست، احترام به مخاطب از نوعِ ویژه ی شاندرمنی. این چند ماهه هی برایِ خودم وبلاگ می سازم هی خراب می کنم، هی دلم می خواهد باز. این بار می سازم و بعد می آیم سراغش که خرابش کنم، خودم خراب می شوم ، جیغ می کشم ، پنجره را تا آخر باز می کنم و رو به ساختمان نیمه کاره فریاد می زنم:« آقایِ اولد فشن!!!! به جانِ خودم آقایِ اولدفشن...نه(کشدار و ناگهانی) آقای اووووف!!!» توی آینه نگاه می کنم بنفش شده ام. وبلاگی که اولین نظرش را آقایِ اولدفشن نوشته باشد مگر دیوانه شدم خراب کنم؟ خلاصه کنم ارادتِ بی پایانی داریم به هنر، تخصص(یا به قولِ این دو قدم مانده، کاربلدی که خیلی هم حیاتی ست و بیشتر ادعایش را داریم تا خودش را) درک، تازگی، تشخصِ ویژه و حالا هم که این بزرگواریِ باور نکردنی تان. زیاد حرف زدم اما به اندازه ی یک پست از این ها که شما می گذارید گوینده نبود،شرمنده و سپاسِ بی حد

 
Free counter and web stats