Sunday, December 30, 2007

بدون عنوان - شصت و دو

دروغ به او بگو سرگروهبان! بردار پشت عكس برايش بنويس كه در «جای خوش‌ آب و هوايی» خدمت می‌كنی،‌‌ جايی خيلی خيلی دور از مرگ‌ها و ويرانی‌ها. بگو با آرايش‌گر اختصاصی فرمانده رفيق هستی و از خود او شنيده‌ای كه تا آخر سربازی، همين‌جا خواهيد ‌خوريد و همين‌جا خواهيد خوابيد. بگو ارتش اصلاً همين‌جوری‌ست – بعضی‌ها شانس می‌آورند، بعضی‌ها شانس نمی‌آورند...
اما سرگروهبان! مبادا آن‌قدر خنگ و احمق باشی كه فكر كنی او فريب عكس ساختگی‌ات را می‌‌خورد. مبادا فكر كنی خبرها نمی‌رسد. او می‌داند. او خبر دارد كه تو در كدام جهنمی خدمت می‌كنی، بااين‌همه – تا به خود بقبولاند كه قرار نيست از دستت بدهد - دوست دارد اين‌طور فكر كند كه تو خيلی خيلی دور از جبهه‌ها هستی. و او دوست دارد اين دروغ را از خود تو بشنود... دروغ به او بگو سرگروهبان!

4 comments:

sun said...

inha ro migan axaye janjali bade jang!

محسن said...

پشت اين شرح(داستانك) كه نوشتي كلي خاطره هست.حاضرم شرط ببندم جناب اولد فشن عزيز.

لاغر said...

چه عالی

بنفشه خاتون said...

محشره

 
Free counter and web stats