Friday, November 30, 2007

خبرنامه

دنيای كوچك آقای اوف – هزار و بيست‌وشش منتشر شد

بدون عنوان - پنجاه و چهار

خب واقعاً هيچ استبعادی ندارد كه آدمی‌زاد، هم برای كسی هديه بفرستد، هم مشاراليه را از انتقادهای سازنده خود آگاه سازد

One hundred percent DESIGN - 84

A cup of coffee to kill time

كارتون بولتن - هشت

Graphic Design: Book Cover Design 02

Thursday, November 29, 2007

خيال‌هايی برای آينده - يك

Rikshaw Concept Car
by Anthony Dickens
*
آقای اولدفشن تا حالا كوشيده بود «چيز»هايی را در اين صفحات معرفی كند (از يك زيرسيگاری تا يك آسمان‌خراش) كه به «توليد» واقعی رسيده و همه چالش‌های اين مرحله را پشت سر گذاشته باشد. اما راستش اين‌طوری، بخش بزرگی از خلاقيت آدم‌های اين زمانه ناديده گرفته می‌شد- فعاليتی بسيار جدی كه با عنوان «خيال» (يا «كانسپت») شناخته می‌شود و بسياری از توليدات «واقعی» آينده از ميان آن‌ها سر بر خواهد آورد. حتی اگر چنين نشود، و اين خيال‌پردازی‌ها در حد خيال‌پردازی باقی بماند، باز چيزی از ارزش آن‌ها نمی‌كاهد. اين جنبش پرشور و خلاق، دست‌كم از آدم‌های نازنينی خبر می‌دهد كه به جای دل‌بستن به يك «گذشته خيالی»، نگاه‌شان به «آينده خيالی»‌ست. بخش تازه اين وبلاگ، روياهای چنين آدم‌هايی را به نمايش خواهد گذاشت
*
حاشيه: می‌دانم كه آقای شاندرمن يك‌بار در جوانی به هند سفر كرده و می‌داند كه «ريكشا» چه‌گونه چيزی‌ست و ديگر نيازی به «توضيح واضحات» نيست

Wednesday, November 28, 2007

يادداشت‌های ايرانی - يك

يك. در گيرودار مشغله‌ها، دنبال بهانه‌ای می‌گشتم تا بخش تازه‌‌ای با عنوان «يادداشت‌های ايرانی» به اين وبلاگ اضافه كنم، كه جايی باشد برای نوشتن گاه‌به‌گاه درباره اتفاق‌های دوروبرم. اين بهانه با دريافت كامنتی از سر هرمس مارانا فراهم شد
سر هرمس عزيز، در كامنتی بر «هركه آمد عمارتی نو ساخت... – پنج» نوشته‌ است: «این ساختمان‌های شبیه چیزی هم حکایتی دارند برای خودشان‌ها! آن آقای فرانک گهری هم یک رستورانی یک زمانی ساخته بوده به شکل ماهی. می‌دانید چرا؟ چون یهودی بوده و وقتی بچه بوده، مسخره‌اش می‌کردند که بوی ماهی می‌دهد! بعد برای جبران!ـ ولی اصولن یک جای کار می‌لنگد. یعنی این‌که معماری درست شبیه چیز موجود دیگری باشد، به مذاق ما معمارها خیلی خوش نمی‌آید این جور تقلید مستقیم راستش» ه
دو. می‌دانيد سر هرمس! كار شما معمارها و ما گرافيست‌ها يك‌جورهايی شبيه هم است- ما بيش‌تر وقت‌ها بر اساس سفارش ديگران كار می‌كنيم. اين واقعيتی‌ست كه گاهی‌ آدمی‌زاد را در موقعيت آزاردهنده‌ای قرار می‌دهد. منظورم آن‌وقت‌هايی‌ست كه درخواست‌های سفارش‌دهنده «به مذاق ما خيلی خوش نمی‌آيد». در چنين وضعيتی چه بايد كرد، به‌خصوص اگر پدر، ثروت هنگفتی به ارث نگذاشته باشد؟ به گمان من، نبايد آسان‌ترين كار – كنار گذاشتن كار! – را انتخاب كرد، حتی اگر (يا به‌‌ويژه اگر) پدر ثروت هنگفتی به ارث گذاشته باشد! می‌شود آن كار «دوست‌نداشتنی» را مثل يك چالش در برابر خود گذاشت و از خود پرسيد: «آيا آن‌قدر حرفه‌ای هستم كه اين كار را طوری به منزل‌گاه برسانم كه نتيجه‌اش را – علاوه بر سفارش‌‌دهنده – خودم هم دوست داشته باشم؟». سر هرمس عزيز! يادتان هست چند وقت پيش، تازه‌ترين فيلم بهرام بيضايی به‌خاطر اختلاف سليقه‌ا‌ش با تهيه‌كننده، در همان مرحله تداركات متوقف شد؟ امير قادری در يادداشتی بر اين اتفاق (در روزنامه شرق؟) به نكته مهمی اشاره كرد. او نوشته بود كه فيلم‌سازی در هيچ‌جای جهان كار آسانی نيست و اصلاً اين‌طور نيست كه همه چيز - حتی برای سرشناس‌ترين كارگردان‌ها‌ی جهان - فراهم باشد. اما آن‌ها اين را هم بخشی (شايد بخش مهمی) از حرفه خود می‌دانند كه بتوانند با اين فراهم نبودن‌ها زندگی كنند و در پايان روز، فيلمی بسازند كه پايش بايستند و سربلند، دوستش داشته باشند. اصلاً بياييد مثالی از حرفه خود شما بزنيم: اگر فردا، يك توليد‌كننده ايرانی لامپ، به سرش زد كه ساختمان مركزی تازه‌اش را بی‌هيچ انعطافی، به شكل يك لامپ («يك‌جور تقليد مستقيم») بسازد، آيا همه چالش‌های فنی / كاربردی / زيبايی‌شناسانه اين «سفارش» (جدا از درآمدش) آن‌قدر برای معمارها جذابيت ندارد كه عذر «مذاق» را بخواهند و به پذيرفتن آن فكر كنند؟ سر هرمس! كاش معمار بودم! نمی‌دانيد چه‌قدر هلاك پذيرفتن چنين پروژه‌هايی هستم، بی‌شك نه به اين خاطر كه پدرم ثروت هنگفتی برای‌مان باقی نگذاشت، حتی نه به دليل جايزه‌های معتبری كه معماران ساختمان لانگابرگر به خاطر همين بنا به دفتر كارشان برده‌اند، اما شايد به خاطر دست يافتن به يك‌جور رضايت حرفه‌ای از انجام كاری مثل اين، كه ظاهراً همه چنان در آن درمانده بودند كه بنيان‌گذار آرزومند لانگابرگر آن را با نشاندن انسان بر كره ماه مقايسه می‌كرد
سه: می‌دانم كه در پس نوشته مختصر سر هرمس، عقيده‌ای اساسی و مفصل وجود دارد كه امكان مطرح كردنش در يك كامنت كوتاه و فوری وجود نداشته. شخصاً از خواندن و دانستن بيش‌تر درباره آن عقيده و «مذاق» لذت خواهم برد، هم‌چنان كه كنجكاو پی‌بردن به عقايد «حرفه‌ای» و متر و ميزان «مذاق» فرانك گهری برای ساختن آن بنای ماهی‌شكل هم هستم
چهار: آقا چه‌قدر دلم می‌خواهد فيلمی كه سيدنی پولاك عزيز، درباره فرانك گهری (گری؟) ساخته را، ببينم و داشته باشم

One hundred percent DESIGN - 83

by Peter Andersson
*
خب، پيداست كه چنين كار شگفت‌انگيز و جسورانه‌ای، تنها از كسی برمی‌آيد كه عشق و اعتقادی تأمل‌‌برانگيز به زيبايی جزء‌جزء مراتب كارش داشته باشد، نه فقط به حاصل آن- شايد چيزی مثل آن اعتقاد كهن، كه راه پيمودن به سوی مقصد را، كم از رسيدن به مقصد نمی‌داند، بسا كه عين آن می‌داند

Tuesday, November 27, 2007

خبرنامه

دنيای كوچك آقای اوف – هزار و بيست‌وپنج منتشر شد

بدون عنوان - پنجاه‌وسه

Advertising as ART - 106

Blossom
House of used books
*
Never know what you'll find

One hundred percent DESIGN - 82

من درختم، تو باهار... - هجده

Monday, November 26, 2007

One hundred percent DESIGN - 81

هر كه آمد عمارتی نو ساخت... - پنج

Longaberger Basket Building
Newark, Ohio, 1997
by NBBJ Architects
*
لانگابرگر توليدكننده قديمی و نامدار سبدهای چوبی در ايالات متحده است و اين ساختمان، دفتر مركزی آن. دِيو لانگابرگر، بنيان‌گذار شركت، زمانی گفته بود: «اگر آن‌ها توانسته‌اند انسانی را بر كره ماه بنشانند، بی‌شك خواهند توانست ساختمانی شبيه سبد هم بسازند». بنايی كه اكنون يكی از نمادهای ايالت اوهايو به حساب می‌آيد، تحقق همين پيش‌بينی اوست

Sunday, November 25, 2007

Friday, November 23, 2007

بدون عنوان - پنجاه و دو

اين تجربه فوتوگرافيك پرنشاط و بامزه، همه قصه ازلی‌ابدی «ارادتمندی» را به نمايش نخواهد گذاشت مگراين‌كه روزی با عكس ديگری كامل شود كه همين ماجرای «دل»‌پذير را در جهت عكس – از چپ به راست – هم تكرار و حكايت كند

Wednesday, November 21, 2007

Advertising as ART - 105

eBooks[dot]com
the digital bookstore
*
برای دريافتن خلاقيت شادابی كه در اين آگهی موج می‌زند، بايد قبلاً تصوير پايينی را ديده باشيد: مجسمه‌مانندهايی كه كتاب‌ها را از دو سو نگه می‌دارند (و در اين لحظه نمی‌دانم چه معادلی در فارسی برايش انتخاب شده. كسی می‌داند؟ يا فقط من هستم كه نمی‌دانم!). هم‌چنين اميدوارم در تصوير بالا – كه می‌توانيد در اندازه بزرگ‌تر هم ببينيدش – مشخص باشد «چيزك»ی كه بين دو «بوك‌اِند»* ديده می‌شود، يك فلش‌درايو است. ابراز احساسات در مورد معنای فاصله زياد دو بخش «بوك‌اِند» هم می‌شود توضيح واضحات
* Bookend

One hundred percent DESIGN - 79

آقای اولدفشن با به خاطر آوردن چند حادثه دلخراش تيراندازی در مدارس امريكا، داشت با خودش فكر می‌كرد كه توليد چنين خط‌‌كشی در آن كشور برای اين‌كه بچه‌ها آن را با خود به مدرسه ببرند، تا چه اندازه درست است،‌ اما وقتی متوجه شد كه سايت فروشنده آن اعلام كرده: «ديگر تقاضا نكنيد، همه‌اش فروش رفته»، به اين نتيجه رسيد كه بهتر است فعلاً به مشكلات ساده‌تری مثل تعويض به‌تاخير‌افتاده واشر دستشويی خانه‌اش فكر كند

One hundred percent DESIGN - 78

توضيح واضحات: نه واقعا ً! توضيح واضحات هم حدی دارد خب. اين‌طوری، تمام شيطنتی كه در پس طراحی و توليد چنين «چيز»ی انباشته شده، بر باد می‌رود. حالا آقای شاندرمن می‌خواهد ناراحت بشود، می‌خواهد نشود!ه
*
حاشيه: آقای اولدفشن اين كامنت را بر يادداشت بالا دريافت كرده است: «سلام آقای اولدفشن/ [...]جدی از اين طرح هيچی سر در نميارم/ خواهشاً يه توضيحی / راهنمايی / چيزی بفرماييد». آقای الف.ف. احتمال می‌دهد كه اين كامنت را آقای شاندرمن به‌طور «ناشناس» ثبت كرده باشد، و چون آقای اولدفشن قصد ندارد در اين يادداشت به ايشان توضيح واضحات بدهد، اگر هر يك از خوانندگان ارجمند مايلند «توضيحی / راهنمايی / چيزی» به آقای شين ارائه كنند، دريغ نفرمايند

Monday, November 19, 2007

خبرنامه

Graffiti - 05

هر كه آمد عمارتی نو ساخت ... - سه

award winning environmentally friendly house
The Kingspan Lighthouse

Sunday, November 18, 2007

قصه‌های من و همسايه ارجمند، آقای شاندرمن - يك

دارم به خانه برمی گردم كه آقای شاندرمن را در ورودی آپارتمان‌ها می‌بينم و تا طبقه سوم كه او از آسانسور خارج می‌شود به سلام و احوال‌پرسی‌ها و سر آخر، دو شب‌بخير از سوی طرفين می‌گذرد. اما به محض بيرون رفتن از آسانسور، انگار چيزی به ناگهان يادش آمده باشد، برمی‌گردد و آسانسور را نگه می‌دارد و با شيطنتی پنهان می‌پرسد: «راستی قربان! شما فقط همان يك كتاب را در كتاب‌خانه‌تان داريد؟!»‌‌ كنايه آشكار آقای شاندرمن به بخش «كتاب‌هایم را ورق می‌زنم...» اين وبلاگ است كه چندين هفته پس از انتشار نخستين شماره‌اش، يادداشت تازه‌ای به خود نديده است. از آن‌جا كه چندان جوان‌تر از اين پيرمرد نيستم، به خودم اجازه می‌دهم كه كنايه‌اش را با كنايه پاسخ دهم: «می‌دانيد قربان! وقتی دوستان، كتاب‌های آدم را به امانت می‌برند و برنمی‌گردانند... بله! گاهی فقط يك كتاب در كتاب‌خانه باقی می‌‌ماند!» طفلك آقای شاندرمن كه انتظار كنايه متقابلم را ندارد، دست‌وپايش را گم می‌كند: «آخ! آخ! خوب شد يادآوری كرديد قربان! مدت‌هاست كتاب‌تان را تمام كرده‌ام. كنار هم گذاشته‌ام كه بياورم خدمت‌تان. نمی‌دانم چرا فرصت نمی‌شود...» پيش از بسته شدن در آسانسور، لبخندی می‌زنم و دستی به نشانه خداحافظی برايش تكان می‌دهم و در همان سفر كوتاه از طبقه سوم تا طبقه پنجم، با خودم فكر می‌كنم «خوب شد گفت‌ها! وقتش رسيده كه يادداشت تازه‌ای برای آن بخش بنويسم، پيش از آن‌كه "ميرزا" يا "ئه‌سرين" هم كنايه‌ای بزنند- آن‌وقت در برابرشان چه كنايه‌ای در جيب دارم وقتی‌كه آن‌ها هيچ كتابی از من به امانت نبرده‌اند، چه رسد به بازنگرداندنش!» ه

تاقچه كوچك سراميك‌ها - سه

by Lilach Lotan

Saturday, November 17, 2007

One hundred percent DESIGN - 77

آقای اولدفشن هلاك شنيدن خاطره‌ يا آن جرقه‌ای‌‌ست كه به طراحی اين صندلی انجاميده. اصلا ً هلاك دانستن اين‌كه طراحش، خانمی‌ست يا يك آقا. اين صندلی فقط يك «كار» نيست، اين صندلی به‌ش می‌آيد كه ماجرا داشته باشد

Friday, November 16, 2007

Advertising as ART - 104

For healthy hair growth.
*
بی‌راه هم نمی‌گويند آن‌ها كه می‌گويند اگر بتوانيد لبخندی بر لبان مشتری بنشانيد، احتمالاً می‌توانيد چيزی هم به او بفروشيد. اين تی‌شرت، با طرح چاپ‌شده گيسوانی سالم و بلند بر پشت و روی آن، شايد به همين خاطر طراحی شده كه فروشندگان موكوتاه يك محصول تقويت‌كننده مو، بر تن كنند تا مشتريانی كه از ديدن آن تبسمی بر لب دارند، دست‌خالی از مغازه بيرون نروند

One hundred percent DESIGN - 76

Plate for Painters

بدون عنوان‌ - پنجاه و يك

گم‌شده

يك. صبح چهارشنبه، وقتی‌ آقای اولدفشن از خواب بيدار شد، فقط تصور می‌كرد صبح چهارشنبه است كه از خواب بيدار شده. دوسه تلفن عجيب، آرام آرام آقای الف.ف. را متوجه كرد صبحی كه در آن بيدار شده، صبح پنج‌شنبه است
دو. آقای اولدفشن روزهای هفته را گم كرده است. اين وبلاگ دوسه روز، به‌ازای «دوسه تلفن عجيب»، نامنظم خواهد بود تا «وبلاگ‌صاحاب»، روزهايش را بيابد
سه. حالا صبح جمعه است، احتمالاً

Wednesday, November 14, 2007

Advertising as ART - 103

يك. اين آگهی‌های بامزه و فكر/كارشده «ايكيا» را می‌شد با افزودن كمی نمك، در بخش تازه «هركه آمد عمارتی نو ساخت...» منتشر كرد، اما حالا هم به‌گمانم، معمارها بايد زودتر از ديگران نكته آن را دريابند – حتی به اندازه چندصدم ثانيه
دو. يادم باشد فردا كه همسايه ارجمند، آقای شاندرمن را در راه‌پله می‌بينم حتماً برايشان شرح دهم كه نوشتن «توضيح واضحات» برای اين آگهی‌های ايكيا، تمام لذت كشف معنای آن توسط خوانندگان ديگر را بر باد می‌داد. آقای شاندرمن، پيرمرد فهميده‌ای‌ست و بی‌شك عذر مرا خواهد پذيرفت
*
حاشيه: خوانندگانی كه سابقه موضوع را به خاطر دارند، می‌دانند كه «توضيح واضحات»‌ی كه گاهی‌وقت‌ها در اين وبلاگ می‌خوانند، فقط به خاطر همين همسايه گرامی و به درخواست خود ايشان نوشته می‌شود
خبرنامه: «قصه‌های من و همسايه ارجمند، آقای شاندرمن»، به‌زودی در همين صفحات

Monday, November 12, 2007

هر كه آمد عمارتی نو ساخت... - دو

Rocky House Zufferey
Swiss, Leytron
by Nunatak Architects
June 2003
129 mq, 870 mc
*
می‌دانيد چه چيز عمارت خانواده زوفری – غير از معماری باطراوت آن البته – آقای اولدفشن را واله و شيدای خود ساخته؟ اين كه بنايی‌ست كه يك آدمی‌زاده درجه يك، آن را تنها برای دل خودش ساخته، وگرنه، آن‌جا، در ميانه آن دشت خلوت، هوس جلوه‌فروشی كه در سر نداشته اين بشر

كارتون بولتن - هفت

Sunday, November 11, 2007

بدون عنوان - چهل‌ و نه

يك. آقای اولدفشن پس از خواندن كامنت خواننده‌ای گرامی بر همين پست پايينی، كه از بيدار ماندن تا دو نيمه‌شب برای خواندن آرشيو كامل اين وبلاگ حكايت می‌كرد، تصوير بالا را برای پست امشب انتخاب كرد. اما يادداشت دويست‌وده كلمه‌ای خود بر اين تصوير را دقايقی پيش از انتشار به‌دلايلی كنار گذاشت، و حالا يك تصوير بدون شرح، مقدار معتنابهی نگرانی و يك سوال «چه بايد كرد» روی دستش مانده است
دو. نظرتان درباره اين راه حل چيست؟: بياييم فرض كنيم كه هر يك از شما خوانندگان ارجمند، «نويسنده مهمان» اين وبلاگ برای نوشتن متنی بر اين تصوير هستيد تا بلاگری را از نگرانی برهانيد. خب البته آقای اولدفشن پيش از اين هم اعتراف كرده است كه كامنت‌های شما را خواندنی‌تر از نوشته‌های خود می‌داند
سه. اصلاً از همان ابتدا هم پيدا بود آقای اولدفشنی كه سر ساعت دوازده شب می‌خوابد، آدم مناسبی برای نوشتن درباره اين تصوير نيست، آن‌هم در جايی كه ده‌ها شب‌زنده‌دار گرانقدر، خواننده اين صفحات هستند

Saturday, November 10, 2007

Advertising as ART - 102

FROM 1st JULY 2007
SMOKE IT OUTSIDE
Smoking in discos, pubs, bars, lounges and nightclubs is prohibited, except in designated smoking areas.
(Singapore) National Environment Agency

Friday, November 9, 2007

خبرنامه

دنيای كوچك آقای اوف – هزار و بيست‌وچهار منتشر شد

هركه آمد عمارتی نو ساخت... – يك

يك. می‌گويند معماران ايرانی بدشان نمی‌آيد در عرصه تخصص‌های ديگران هم طبعی بيازمايند، اما دوست ندارند كسی به حوزه تخصصی خود آن‌ها نزديك شود. آقای اولدفشن دوستانی در جامعه معماران دارد و گواهی می‌دهد كه اين اتهام واهی، كاملا بی‌پايه و اساس است. آقای الف.ف. اطمينان دارد كه چنين داستان ناخوشايندی (كه حتی شايسته پيگرد قانونی داستان‌سرايان ا‌ست) صرفاً می‌تواند ساخته و پرداخته «شهرساز»‌ها باشد – از جمله، همشيره گرامی
دو. با اين‌همه، و به رسم احتياط و محكم‌كاری، آقای اولدفشن از معماران ارجمندی كه خواننده اين وبلاگ هستند تقاضا می‌كند نسبت به اين بخش تازه، صبوری پيشه كنند و آن را دخالت در حريم خود نپندارند. اين فضای كوچك، فقط قرار است جايی باشد برای ابراز احساسات يك آدم احساساتی در برابر كارهای همتايان خود آ‌ن‌ها و خود آن‌ها
سه. آقای اولدفشن، اصولاً «كاركردگرا»ست، اما در عين حال شيفته تخيل رها و «بی‌بندوبار»ی‌ست كه در قيد كاركرد و كاربرد نيست و با بی‌اعتنايی مطلق، به پرواز درمی‌آيد. آقای الف.ف. اعتقاد دارد كه شكل تعديل‌يافته همين نوع تخيل است كه در نهايت تبديل به يكی از منابع اصلی غنا يافتن تفكر «كاركردگرا» می‌شود. اين نخستين يادداشت بخش تازه، در حكم كلاه از سر برداشتن و سر فرود آوردن در برابر نمونه نابی از يك تخيل آزاد و سبك‌بار از هر ملاحظه‌ای‌ست: لوله‌كشی فاضلاب «روكار» ساختمانی در درسدن، آلمان

 
Free counter and web stats