Monday, November 9, 2009

سربازهای يك‌چشم - چهل‌ويك

Photographer Kyle Telechan
*
لابد يك نفر هم بايد بردارد چيزی بنويسد درباره همه فضاهای متروكی كه زمانی نفس می‌كشيدند و زندگی در درون‌شان جريان می‌يافت و خاطره‌ها می‌آفريدند... و حالا خود بدل به خاطره شده‌اند؛ البته در صورت امكان، يعنی اگر واقعا ً زحمتی نيست، كمی دورتر و قديمی‌تر از كارتون‌های دوران كودكی خوانندگان جوان و برومند اين وبلاگ «ازمُدافتاده»!

6 comments:

Anonymous said...

Like

1 said...

بخش نظر خواهی یعنی نظر ما پس لطف کنید ننویسید ما چی بنویسیم
یک لطفی هم بکن اگر می خوای بقیه نظر بزارن این قدر از خودت تعریف نکن ای طرفدارای وب من ای نمی دونم چی چی
من یکی که از سر بیکاری می نویسم این جا و همه جا
این جا بد نیست ولی نه اون که این همه از خودت تعریف کنی مشک آن است که خود ببوید نه آنکه عطار بگوید برای همین گفتم دماغ تو بزرگتر از اووفه
بهتر بود کفشدوزک رو نمی آوردی اونجا
خوب حالا همه بیان جیغ جیغ کنین این طوری نیست ولی هست همونقدر که این تبلیغات ریزه این تعریف از خودها هم قابل روئیته

portablesoul said...

راست می گه این "یک" آقای اولدفشن
بعضی وقت ها لحنتون خوب نیست

این عکس محشره
با اجازه تون هم ذخیره شد هم لینک شد

sima said...

کلاً از قدیم گفتن وقتی دلتون از جای دیگه پره بهتره هیچ جا کامنت نذارید.. بهتر از اون اینه که کانکت نشین .. باز از اون بهتر اینه که اصلا آدم بخوابه
در مورد این عکس نمیدونم .. آقای اولد فشن یه جوری به دل میشینه، نه؟/ انگار آدم دوست داره اگه چیزی هم متروک می‌شه اینجوری سبز متروک بشه تا به جاش چه میدونم تیر آهن و خاک و خُل ببینه

راوي said...

يعني واقعن هيچ كس اين حس زيباياين عكسو نگرفت؟ منو كه كلن ياد مرگ انداخت! با همه سبزيش. ممنون حضرت

Havijooriha said...

این پست رو چند روزی هست گذاشتینااا اما من تنبلیم اومد بخونم و نگاهش کنم




می خوام بگم هیچی رو تو وجودم زنده نکرد. نه خاطره ای، نه حسی، نه هیچی

 
Free counter and web stats