Tuesday, January 3, 2012

نامه دارم - دو

آقای اولدفشن عزیز،

من متعلق به گروه خوانندگان خاموشم. ‏بی‏سروصدا می‏آیم، وبلاگ‏های مورد‏علاقه‏ام را می‏خوانم و می‏روم پی کارم. در تمام دوران وبلاگ‌خوانی‏ام تنها دو بار یادداشت/کامنت نوشته‏ام زیر پستی، که با اینی که می‏نویسم می‏شود سه‌تا!
برخلاف شما به‌هیچ‌وجه مینیمالیست نیستم. منتها علی‌رغم توضیحی و تفصیلی بودنم سعی می‏کنم کوتاه بنویسم و تا آن‌جا که می‏شود روی اعصاب‌تان نروم.

این دومین باری‏ست که برای‌تان ‏یادداشت می‏نویسم. اولی را از پشت میز کارم برای‌تان فرستادم. جایی حوالی میدان فلسطین در تهران خودمان. این‌یکی را در خاکی دیگر می‏نویسم. جایی خیلی دورتر که هیچ‏چیزش متعلق به من نیست.
همین الان که نصفه‌شبی نشسته‏ام و آخرین پست‏تان را خواندم، کلی یاد آن روزهای خودم و این وبلاگ افتادم. آن روزها کارمندی جزء در یک شرکت اسم‌و‌رسم‌دار تولید‌کننده موادغذایی بودم که کارم - مثل رشته‌ام - هیچ ارتباطی به علاقه و روحیه و آدمی که هستم نداشت. آدم بی‏ربطی بودم بین یك عالم آدم ناراحت و ناراضی اطرافم. من در میانه بودم و این وبلاگ در اوج. باز کردن صفحه اولدفشن دل‌خوشی هر روزم بود و هر صبح پست‏های‌تان را با شوق دنبال می‏کردم. نکته‏سنجی، حسن سلیقه و ابتکار و خلاقیت‌تان حتی در انتخاب اسم پست‏ها، برایم جالب بود. اغراق نکرده‏ام اگر بگویم وبلاگ‌تان جذاب‌ترین ترکیب در وبلاگستان را داشت (و هر چند کم‏کارتر و آرام‏تر و گاهی‏گداری‏تر، دارد). دو سال پیش من و همسرم برای ادامه تحصیل آمدیم جایی که الان هستیم. اولدفشن.بلاگ‏اسپات.کام هم آمد. با همان علاقه دنبالش کردیم. همسر طرفدار "نغمه‏های ماشین تحریر" بود(هست). هر بار آن جمله قصاری را که بیش‌تر دوست داشت روی کاغذ پرینت می‎گرفت و می‏چسباند به در آفیس‏اش. کسانی که گذرشان به آفیس همسر می‏افتاد، دم در مکث می‏کردند و هر بار پیغام جدید را می‏خواندند و گاهی نظرهای جالب می‏دادند. خیلی‏هاشان هم خواننده همین وبلاگ بودند.

این‌هایی که گفتم ربط چندانی به دغدغه "وبلاگ‏صاحاب" و کامنت دوستی که بهانه را به دستش داد نداشت. نوشته‏ای از سرِ نگرانی بود که نکند کرکره را پایین بکشید یا سرقفلی "این مکان" را واگذار کنید. نوشتم که بدانید خواندن این وبلاگ روزگاری زنگ تفریحِ خوشِ روزمرگیِ من و غربتِ دلگیر همسر بوده و لبخند به لب‌مان آورده. آدم‌ها گاهی به چیزهای سا‏ده ای دل می‏بندند که فکرش را هم نمی‏توانید بکنید؛ اولدفشن که دیگر جای خود را دارد. ما هم‌چنان درِ این‌جا را می‏زنیم و منتظریم تا صاحب‌خانه به شیوه گذشته با انرژی و شوخ‏طبعی در را به روی‌مان باز کند. امیدوارم رودربایستیِ نظراتی که خوانندگان‏تان می‏نویسند، انگیزه‏تان را قوی‌تر کند تا علی‌رغم همه سنگ‏هایی که بر سر راه است، رونقی تازه به این خانه بدهید.

دستتان بابت این پنج سال درد نکند و خسته نباشید.
[...]

4 comments:

Mute Vision said...

به به چه کامت خوبی...مطمئنم کلی از همین خواننده های خاموش داری جناب .

میترا نهچیری said...

لایک!‏

Anonymous said...

روراست

cafezhina said...

نگاه ارزشمندی ست!

 
Free counter and web stats